• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: درد(FFVII)
#1
به نام خدا

سلام. من چند وقت بود که نتونسم به سایت سر بزنم. بعد چند مدت که نبودم. وقتی یادداشت هام رو چک میکردم یکی از دوستان گفته بود که چرا فن فیکشن نمینویسی. من خودم از اول دنبال این بودم که اولین کارم یه ن فیکشن از FFVII باشه. برنامه ریزی هم کردم و شروع کردم به نوشتنش ولی بعد یه مدت که حدود 12 قسمت نوشتم. تقریبا نصفشون بصورت تصادفی پاک شدن. و پشیمون شدم. ولی این یکی که نوشتم با اون خیلی فرق میکنه و سعی میکنم که اون رو بعدا کامل کنم قرار بدم. و از نظر خودم اون یکی خیلی بهتر ازین که در اینجا گذاشتم هست.

داستان مربوط به بعد از مرگ زک هست. که کلود بعد اون اتفاق و راه میدگار چه اتفاقاتی براش میفته و چطور تبدیل به یه مزدور و بعد یک قهرمان میشه.
 
پاسخ
#2
قسمت 1
هنوز هم دسته ی شمشیر سنگین خونالود بود. باران می بارید. با خود فکر کرد شاید میتواند که درد هایش رو بشورد ولی انگار دیگر دردی احساس نمیکرد. تنها با خشم و بدون هدف به سمت شهر حرکت میکرد. میخواست اسمی را که چند دقیقه قبل فریاد زده بود را بگوید. ولی ایا انجام اینکار لازم بود؟ احساس میکرد که چشمانش تار میبیند. او خسته بود ولی میدانست نباید بایستد. فقط به راهش ادامه میداد. قلبش که سرد شده بود را احساس میکرد. شاید بدلیل اینکه نمیتوانست خودش را ببخشد درد را فراموش کرده بود. ولی چیزها را به سختی به یاد میاورد. و کمی که فکر کرد فهمید حتی اسمش را هم از یاد برده بود. کم کم احساس کرد عضلاتش از کار میفتند. و بعد از چند قدم به روی زمین افتاد. سنگ ریزه ها را بر روی کمرش احساس میکرد. ولی تنها به اسمان نگاه میکرد. ان باران و ابر ها چیزی را به یادش میاوردن که نمیتوانست به یاد بیاورد. کم کم چشمانش را میبندد و دیگر فقط سیاهی میبیند.
نمیدانست چند وقت بود که به خواب رفته بود. ولی میتوانست سقف چادری که در ان خوابیده شده بود را ببیند. صدای دو مرد را که با هم صحبت میکردند شنید:
-اون همونه که چند سال پیش سفسروث از پا در اورد؟
- اره. با اینکه اصلا بش نمیاد ولی ظاهرا خودشه.
- شنیدم که این چند سال داشتن روش ازمایش انجام میدادن. ولی فکر نکنم که هنوز ازمایشا تمام شده باشه.
- پس چرا الان اینجاست؟
- شاید فرار کرده.
- نکنه برامون دردسر بشه.
-اول اینکه فکر نکنم با این وضعش تونسته باشه فرار کن و در ضمن انقدر ضعیف هست که نتونه این همه راه رو تا اینجا بیاد.
- راستی اسمش چی بود؟
- واقعا فکر میکنی میدونم؟!
او سعی میکند از جایش بلند شود ولی درد دوباره بدنش را فرا میگیرد. اهمیتی نمیداد که ان ها دارند درباره ی چه کسی صحبت میکنند. ولی میدانست که باید سریع تر راه بیفتد. در بیرون چادر ان دو مرد را دید که لباس های سرباز های شینرا را به تن داشتند. یکی از انها چشمش به او افتاد و گفت: خودشه!
ناگهان تعادلش را از دست میدهد و به زمین میفتد. سربازی که چشم ها و موهای تیره ای داشت و از دوستش کم سن تر بود به سمت او می اید:  تو نباید هیمنطوری از سر جات بلند شی راه بیفتی.
سپس به او کمک میکند که بلند شود به سمت چادر بروند: چیزیت که نشده؟
به چشمان ان پسر نگاه کرد. چشمان سرباز های ویژه را داشت. ان رنگ ابی که شبیه اسمان بود. ولی در در او چیزی متفاوت بود. ان چشم ها سرد و خشک بودند. اگر پلک نمیزد احساس میکرد که او مرده است. او راه دوباره در چادر میخوابند.
-یه سرباز درجه یکی؟ به لباسات و شمشیرت میخوره که اینطوری باشه. اسمت چیه؟
ولی پسر تنها با چشمان بی روحش به سقف چادر زل زده بود.دستش را به جلوی چشمان او تکان داد ولی حتی پلک هم نزد.
-باشه مثل اینکه خیلی خسته ای. فردا به سمت شهر حرکت میکنیم. میدونی که شب هست و هیولا ها اون بیرونن.
ولی هیچ جواب نشنید. حتی نشانه ی کوچکی از تایید هم در او ندید. به سمت بیرون چادر رفت تا نگهبانی بدهد ولی ناگهان صدای ضعیف و خش داری را شنید.
-شمشیر... کجاست؟شمشیرم کجاست؟
صدای پسر بود که داشت به لحنی سرد و دردناک حرف میزد. اونو گذاشتی تو صندوق سلاح ها.فکر نکنم حالا نیازش داشته باشی.
-برام بیارش.
-ولی...
صدایش با صدای ان پسر قطع میشود : لطفا.
حرفش را تایید میکند و شمشیر را برایش میاورد.
-چقدر این شمشیر بزرگ و سنگینه. چطوری باش میجنگین؟
و شمشیر را کنار تخت قرار میدهد. پسر سعی کرد بلند شود ولی نتوانست. شمشیر را همانطور برداشت و ان را در دست گرفت و سرش را نزدیک بالای ان گذاشت. و چیزی را به یاد اورد. جمله ارام شکل میگرفتند به هم میچسبیدند: من میراث زنده ی تو هستم.
و این کلمانپت به او ارامش داد. و حالا توانسته بود هدفش را به یاد اورد. ولی هنوز دردی احساس نمیکرد. روز بعد کلود کنار دو مرد دیگر که اماده ی رفتن میشدند نشسته بود. یک از مرد ها سوالی پرسید که او را به فکر واداشت: هی، هنوز اسمتو به ما نگفتیا!
او نمیتوانست به خاطرش بیاورد ولی انگار چیزی به ذهنش فشار میاورد. و بعد به اسمان نگاه کرد. شاید میتوانست بدون قلب زندگی کند. یا حتی بدون عشق. ولی به یک اسم هم نیاز داشت. ابر های سفید که باد ان ها را میبرد را میدید. و ان ها چیزی را به یادش اوردند
-من کلود هستم.
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فن فیکشن چیست؟ Raku 2 487 ۲۷-۰۳-۱۳۹۶, ۱۰:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ryoma_sama



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.