• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: نثر ها ، نظم ها و داستان های نغز
#1
سلام
تو این تاپیک هر متن یا شعری که باهاش حال کردم و به نظرم قشنگ اومد رو براتون میزارم 16
امیدوارم خوشتون بیاد 1

                   "... و خدایی که در این نزدیکی ست"
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#2
... "بوسوئه" ،خطیب نامرور فرانسه، که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از "مریم" سخن می گفت
گفت هزار و هفتصد سال است که همه ی سخنوران عالم درباره مریم سخن داده اند
هزار و هفتصد سال است که همه ی فیلسوفان و متفکران در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند
هزار و هفتصد سال است که همه ی هنرمندان ، چهره نگاران ، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گر کرده اند
اما مجموعه ی گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار، به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را باز گویند که:
"مریم، مادر عیسی است"
و من خواستم با چنین شیوه ای از "فاطمه" بگویم؛ باز درماندم:
خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است .
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این ها همه هست و این همه، فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.


                                              دکتر علی شریعتی
                                             کتاب " فاطمه فاطمه است"
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#3
... شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاه کش کویر ، شاه راه علی ، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود !
کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید! و آن تیر های نورانی که گاه گاه بر جان شب سیاه فرود می رود. تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی اش! که هر گاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و به آن جا که قداست اهورایی اش را هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست، سر کشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند، پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند و بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند که؛ نه جانم! این ها سنگ هایی اند بازمانده ی کراتی خرابه که ...
         
                                                  دکتر علی شریعتی
                                                 کتاب "کویر"
                                             
إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﺩﺯﺩﺍﻧﻪ (ﺧﺒﺮﻫﺎﻱ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎﻟﺎ ﺭﺍ) ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﻛﻪ ﺷﻬﺎﺑﻲ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻰ  ﻛﻨﺪ .  (الحجر : ۱۸)
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#4
جنازه ای را به راهی می‌بردند.  درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند ، پسر از پدر پرسید که بابا در این جا چیست ؟ گفت آدمی . گفت : کجایش می برند؟
گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی ، نه نام و نه آب و نه هیزم نه آتش نه زر و نه سیم ، نه بوریا نه گلیم . گفت : بابا مگر به خانه ماش می برند ؟!
                                                           عبید زاکانی
                                                           رساله دلگشا
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#5
عصر یک جمعه دلگیر ، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟ چرا آب به گلدان نرسیده است ؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟ و هر کس که در خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است . بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد ؛ گل زخم نمک خورد ؛ زمین مرد ؛ زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد ، زمین مرد ، زمین مرد ، خداوند گواه است ، دلم چشم به راه است ؛ و در حسرت یک پلک نگاه است ، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی برسد کاش صدایم به صدایی ...
                           ***
گریه کن گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده ست شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم ، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من هم چو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است ، به گستر رگی ساحل نیل است ، و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف است که این روضه ی مکشوف لهوف است ؛ عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است ، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ؛ ولی حیف که ارباب ...
                           ***
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی ، تو خود کرب و بلایی؛ قسمت می دهم آقا به همین روضه که به مجلس ما نیز بیایی ، تو کجایی ... تو کجایی...

                                          سید حمید رضا برقعی
                                          و این بحر ، طویل است ...
                                          کتاب " طوفان واژه ها "
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#6
توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت پدرم سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت زرین در او ساخته ، به گور پدرت چه ماند : خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشیده ؟
درویش پسر این بشنید و گفت : تا پدرت سر زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد ، پدر من به بهشت رسیده باشد !

                                                       گلستان سعدی
                                                        باب هفتم
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#7
خدایا هر کسی به دنبال گمشده خود می رود . هر کسی برای نجات خود راهی می اندیشد . هر کسی به امید و آرزویی زندگی می کند ، اما من امید و آرزویی ندارم . جز تو گمشده ای نمی شناسم و جز تو راه نجاتی نمی یابم . همه را فراموش می کنم ، همه دنیا را پشت سر می گذارم ، یکه و تنها به سوی تو می آیم و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم.
خدایا ، می خواهم با تو تنها باشم ، می خواهم از همه چیز چشم بپوشم ، می خواهم جز تو محبوبی و معبودی نداشته باشم ، خوش دارم که در زیر این آسمان سیاه کسی جز تو از من نداند ، کسی جز تو نیاز مرا نشنوند ، کسی جز تو مرگ مرا نبیند .
خدایا ، مرا بسوزان ، در عذاب و درد خاکسترم کن ، باز هم تو را شکر می کنم .
       
                          شهید دکتر مصطفی چمران
                          گمشده من
                          کتاب " نیایش ها"
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#8
شاعری مهمل گو نزد جامی می گفت : "چون به خانه ی کعبه رسیدم دیوان شعر خود را از برای تیمن و تبرک در حجر الاسود مالیدم. "
جامی گفت : "اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود !"

                                            مقدمه هفت اورنگ جامی
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#9
رحیم پنج بسته نیم سوخته گاز اشک آور جمع کرده بود . هر چه می گفتم میخواهی چه کار کنی ، فقط می خندید و می گفت : لازمش دارم. گذاشتمش برای روز مبادا .
گفتم: آخه چطوری می خوای ازشون استفاده کنی؟ اینا نیم سوخته اس. معلوم نیس روشن بشه. خندید و گفت: می خوای یکیشو امتحان کنم.
- نه نوکرتم غلط کردم. بی خیال شو.
- نترس. بیا بریم یه جای خوب امتحان کنیم.
رحیم، مجید و سید منصور را صدا کرد و چهار نفری بیرون رفتیم. هنوز نمی دانستم رحیم در کجا می خواهد تصمیم شیطانی اش را اجرا کند. به دستشویی رسیدیم. شلوغ بود و صدای شیر آب و سیفون و باز شدن در می آمد.
رحیم گفت: خب رسیدیم به منطقه عملیاتی. مجید تو درو ببند.  سید منصور تو کشیک بده کسی نیاد. آهای داوود، تو هم منو قلمدوش کن!
رفتم زیر پاهای رحیم و با زحمت بلندش کردم. رحیم درست روبروی پنجره نیمه باز قرار گرفت. به بالا نگاه کردم. رحیم سنگین بود و کمرم درد گرفته بود.
- زود باش رحیم. پاهام داره می لرزه.
رحیم دست تو جیبش کرد، کبریت در آورد و سریع یکی از بسته ها را روشن کرد و تو دستشویی انداخت. جا خالی کردم و رحیم افتاد. دویدم و ده دوازده متر آن طرف تر ایستادم. لحظه ای بعد سر و صدا از دستشویی بلند شد. باران مشت و لگد به در اصلی دستشویی که بسته بود، می خورد و صدای سرفه و بد و بیراه می آمد. من و رحیم ریسه رفتیم. سید منصور و مجید شرفی هم آمدند و روی چمن ها ولو شدیم. یکی از شیشه ها شکست و یک آفتابه پرت شد بیرون. مجید دوید و در را باز کرد. دود زد بیرون و بعد دهها نفر بیرون دویدند. بعضی هنوز شلوارشان را بالا نکشیده و چند نفر فقط فرصت کرده بودند بند شلوارشان را بگیرند و سرفه می کردند. ما چهار نفر داشتیم منفجر می شدیم. یکی از آنها این طرف و آن طرف می دوید و جیغ می کشید.
رحیم گفت: طفلکی داره می سوزه!
چند نفر هم سریع نظافت کرده بودند و پاچه شلوارشان خیس بود. بازار شام شده بود و صدای سرفه قطع نمی شد.
اما آن شب خنده به ما زهر شد. نمی دانم کدام شیرپاک خورده ای گزارش این جنایت جنگی را به مسئولین داده بود که به سراغ ما چهار نفر آمدند. دل تو دلمان نبود. وقتی داشتیم به سمت چوبه دار می رفتیم. من حسابی جا زده بودم و تو دلم به رحیم بد و بیراه می گفتم‌. رحیم سعی می کرد خونسرد باشد، اما اضطراب و نگرانی از چهره اش می بارید.
فرمانده کلی مؤاخذه مان کرد، تهدیدمان کرد و برگه های اخراجمان را امضا کرد. ما هم افتادیم به خواهش و التماس. آلوچه آلوچه اشک ریختیم و توبه کردیم و او را به مقدسات عالم سوگند دادیم که از خطایمان بگذرد. سرانجام صابری که مسئول ارزیابی پادگان بود، وساطت کرد و محکوم شدیم که تا اذان صبح خیابانها را جارو بزنیم و استغفار کنیم و صلوات بفرستیم. از خوشحالی کم مونده بود بپرم و صورت پشمالوی  صابری را گاز بگیرم.
آن شب تا نزدیک اذان صبح خش خش جارو از خیابان های پادگان به گوش می رسید و باران ریزی می بارید و ما صلوات می فرستادیم.

                                داوود امیریان
                                کتاب "فرزندان ایرانیم"
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
#10
مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسان های گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد.
شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار "کربلا، کربلا، ما داریم می آییم" را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره ای از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: "آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!" تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.
 
                                     داوود امیریان
                                     کتاب "رفاقت به سبک تانک"
[عکس: lmub_087d2cf6f3f0bc51337d1ef0b06a133b.jpg]
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  متن/اشعار/دلنوشت NUMB 64 2,744 ۲۵-۰۵-۱۳۹۷, ۰۳:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NUMB
  یک سوال از تمام دنبال کنندگان بخش نویسندگی cloudstrife 0 61 ۲۳-۰۵-۱۳۹۷, ۰۹:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife
  تاپیک نظرات داستان رایحه 末吉ケイ 0 151 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۸:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  رایحه 末吉ケイ 1 161 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۳:۳۵ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  دلنوشته های ایتاچی itachi 9 488 ۰۳-۰۳-۱۳۹۷, ۰۴:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: itachi



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.