• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


نظرسنجی: نظرتان در باره ی ترجمه و بازنویسی چیست؟
این نظرسنجی بسته شده است.
از داستان لذت نمیبرم لطفا ادامه نده.
0%
0 0%
خوب ، به این کار ادامه بده.
50.00%
1 50.00%
خوب است ، اپیزود های دیگر هم ترجمه و بازنویسی کن.
50.00%
1 50.00%
مجموع 2 رای 100%
* چنانچه به گزینه‌ای رای داده اید، با علامت ستاره مشخص گردیده است. [نمایش نتایج]

  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: در راه یک لبخند : اپیزود تیفا (FinalFantasyVII)
#1
به نام خدا

سلام. کتاب های صوتی از FFVII منتشر شده که دارای اپیزود شخصیت های مختلف هست  که ترجمه نشده. این کتاب های داستان بعد از بازی اصلی و قبل از  advent children  را روایت می کنند. در این جا من بخش تیفا رو ترجمه میکنم و برای اینکه کتاب از حالت صوتی بیشتر به کتبی نزدیک شود تغییراتی انجام میدم ( اضافه کردن توصیف ، گذشته ی کاراکتر ها، توضیح بعضی از بخش ها برای کسانی که با داستان آشنایی ندارن و ...) . فعلا اپیزود تیفا رو ترجمه و بازنویسی میکنم و اگر کاربران استقبال کنند اپیزود های دیگر هم ( دنزل ، ایریث ، مارلین و ...) ترجمه باز نویسی میکنم.

برای بیان نظرات و انتقادات و حمایت از داستان به تاپیک نظرات مراجعه کنید:
http://animeplanet.ir/thread-1596.html
 
پاسخ
#2
(On the way to a smile )

قسمت یک
بعد از تمام ان اتفاقات تاریک و مرگ ایریث دوست داشتنی. او سخت احساس تنهایی میکرد. با خودش میگفت : ایریث مهربون که ازارش به هیچکس نمیرسید. چرا باید این اتفاق میفتاد؟
بعد از فداکاری او برای نجات دنیا کس دیگری هم با او مرده بود. او خرد شده و شکسته است. او حتی از ایریث هم بیشتر برای کلود ناراحت بود. 
تیفا قبل از برگشتن به اشپزخانه و تمیز کردن ان اخرین مشتری را رد میکند.  اتاق نور بسیار کمی داشت ولی  کافی بود. تیفا در تاریکی و افسردگی ایستاده بود. در روز های گذشته ، او میخواست کارش را تمام کند تا از خانواده ی کوچکش مراقبت کند. ولی حالا اب سرد تر از حالت عادی اش بود. ولی بهر حال به نظرمیرسید که ظرف ها هرگز تمیز نمیشوند. تیفا سعی کرد که با روشن کردن تمام چراغ هایی که در بار بودند جو حاکم بر انجا را عوض کند. برای مدت کوتاهی اتاق روشن شد. ولی پرداخت نکردن بدهی باعث شد که چراغ ها دوباره خاموش و نور ریشه کن شود. دوباره تیفا در تاریکی فرو رفت. موجی از افسردگی و پریشانی به او هجوم اورد. او از اینکه در خانه تنها بود شوکه شده بود. ناگهان یادش به او افتاد که خیلی وقت است که تنهاست  بلند داد میزند:
-مارلین!پس از گذشت چند ثانیه صدای قدم های نرم و اهسته ای را از اتاق بچه ها که در پشت بار قرار داشت شنید. پس از مدتی دخترک پدیدار شد. "ششش" مارلین انگشتش را جلوی لبانش گذاشته بود و به نشانه ی سکوت ان را میگفت. تیفا واقعا از اینکه کسی بود که حداقل با او حرف بزند خوشحال بود. تیفا معذرت خواهی کرد.
-دنزل بالاخره خوابید.
با حالتی نگران پاسخ میدهد: اون درد داشت؟
- اره.
- تو باید به من اطلاع میدادی.
- دنزل نخواست که تو رو اذیت کنم.
- میدونم...

تیفا خودش را برای بی توجهی به بچه ها سرزنش میکرد. مارلین با لحنی نگران و کنجکاوانه از او میپرسد: مشکل چیه؟
- اوه ، خب... من فقط...
تیفا سعی کرد تا انجایی که میتواند احساساتش را پنهان کند. مارلین به اطراف بار نگاه کرد. جایی که فقط او و تیفا در تاریکی انجا ایستاده بودند.
- تو اینجا تنها بودی؟

تیفا با خودش فکر کرد که این دختر کوچک همه چیز را میفهمد. مارلین که احساس او را درک میکند میگوید:
"نگران نباش . من جایی نمیرم."
تیفا به زور لبخندی میزند: ممنون. میدونم. ولی باید سریع بری و بخوابی.
- منم داشت خوابم میبرد.
تیفا لبخندی میزند و عذر خواهی میکند.
(اون دختر من هست. البته من اینطور اون رو به مردم معرفی میکنم. مدت زیادی نیست که خانواده اش مردن و دوست نزدیک پدرش، بارت از اون نگه داری میکنه.)
وقتی که بعد از ان اتفاق ها و زندان رفتن دوست بارت، او دیوانه شد. و در مقابل بارت ایستاد و خواست او را بکشد. و بارت راه دیگری جز مبارزه با او نداشت. با اینکه اون نزدیک ترین دوستش بود مجبور بود او را بکشد. و او قبل از مرگش ، حتی با ان وضع به بارت گفته بود که : "مواظب دخترم باش! " شاید دلیل اینکه از او مراقبت میکرد همین بود.
 تیفا میدونست که او خیلی وقت هست که بارت را میشناسد، تقریبا نصف عمرش . پس وقتی بارت خواست که کمی  گذشته ی او را ارام کند. طبیعی بود که مارلین را به تیفا بدهد تا از او مراقبت کند.
تیفا شستن ظرف ها را رها کرد و به دنبال مارلین وارد اتاق بچه ها شد. اتاق دو تخت داشت که کنار هم گذاشته شده بودند.
انجا، دنزل داشت میخوابید. استیگما( زخم کیهانی) ای که روی سرش قرار داشت منظره ی بسیار دردناکی بود. بیماری ای که از ژن های جنوا شکل میگرفت و راه درمانی نداشت و سیستم دفاعی بدن را کاملا از کار مینداخت. نمیتوانست هیچ کاری برای ذره ای ارام کردن درد پسر انجام دهد. و وضعیتش اصلا بهتر نشده بود. وقتی تیفا خواست شیره ی تیره رنگ ضخم اش را با دستمالی خیس  از روی پیشانی اش تمیز کند ترسید. ولی خیلی زود ارام شد و به خوابش ادامه داد. مارلین داشت به ان ها نگه میکرد. ولی الان به سمت تخت خوابش رفته بود و داشت روی ان میخوابید که تیفا را صدا زد:
- ما با تو اینجا هستیم، ولی تو هنوز تنها موندی، مگه نه؟
- ... من متاسفم.
- مشکلی نیست. منم مثل تو هم.
- مممم...!
- منم میخوام بدونم که که کلود کجاست.
تیفا سرش را پایین انداخت . او جوابی برای گفتن نداشت. کلود جایی در میدگار بود. ولی اوایل ، بد ترین اتفاقات ممکن رو تصور میکرد.
"شاید اون اون یک تصادف داشته وقتی برای کارش به بیرون رفته یا  بدست هیولا ها افتاده."
به هر حال خیلی زود فهمید که او برای انجام کار ها بیرون میماند. مردمی بودند که او را در بیرون دیده و درباره اش حرف میزدند. او بیرون رفته بود، فقط همین. تیفا سعی میکرد بچه ها را متقاعد کند که همه چیز رو به راه است. ولی او ارامشش را ازدست داده بود. از خیلی وقت پیش بچه ها فهمیده بودند که مشکلی وجود دارد.
" اون برای چی رفته؟"
- من نمیدونستم ، ولی شاید اون مشکلاتی داره که باید روی اون ها کار کنه.
ولی تیفا آخرین لبخند کلود را به یاد میاورد. ان لبخند پر از مهربانی و خوبی بود و باعث شده بود که فکر کند همه چیز درست شده است.
(من تعجب میکنم که اشتباه میکردم.)
ادامه دارد...


***********
تاپیک نظرات: http://animeplanet.ir/thread-1596.html
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  نثر ها ، نظم ها و داستان های نغز سجاد 19 938 ۳۰-۰۵-۱۳۹۷, ۰۶:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: سجاد
  متن/اشعار/دلنوشت NUMB 64 3,575 ۲۵-۰۵-۱۳۹۷, ۰۳:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NUMB
  یک سوال از تمام دنبال کنندگان بخش نویسندگی cloudstrife 0 104 ۲۳-۰۵-۱۳۹۷, ۰۹:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife
  تاپیک نظرات داستان رایحه 末吉ケイ 0 182 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۸:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  رایحه 末吉ケイ 1 203 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۳:۳۵ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.