• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: دایورجنت(ناهمتا)
#1
شیشه قهوه از دست هام افتاد زمین و خورد شد.
روی زمین نشستم و سعی کردم چندتا دونه قهوه رو جمع کنم. ولی نمی شد.
دست هام میلرزید.
یکدفعه گرمایی روی دستم حس کردم که بعد از چند ثانیه از بین رفت.
کاذب بود.
دروغ بود.
خودم رو به کابینت کوبیدم و سرم رو توی دست ها و زانوم جمع کردم.
نمی خواستم گریه کنم،ولی اشک هام سرازیر شد.
آستین های گشاد سوییشرت کهنه م رو خیس کرد و باعث شد لرزش بدنم آروم شه.
من گریه رو دوست دارم...
...
این داستان درباره پیوند شکسته و مریض عشق ناهمتای دونفره.
که با دروغ از بین رفته بود و با محبت بازسازی میشه.
ولی پایان خوشی نداره.
...
ژانر:درام،عاشقانه،تاریک
(اولین داستان عاشقانمه.امیدوارم مزخرف نباشه!)
She can't walk
I can teach her how to dance
[عکس: 933l_unnamed-12.jpg]
 
پاسخ
#2
"ما هیچکدوم فرشته نیستیم"
*صدای رد شدن قطار*
*صدای کلیک و فلش دوربین*
[قسمت اول:محبوب،خائن]
_ما هیچکدوم فرشته نیستیم.
تنها جمله ای که وسط اونهمه همهمه و شلوغی ذهنم آرومم می کرد.
جمله ای که بی معنایی شکستنم رو تسکین می داد.
می تونست اشتباهمون رو برای من جبران کنه.
عکسم رو نگاه کردم.
چرا همه چی به نظرم خاکستری می رسید..؟
دوربین رو خاموش کردم. راه افتادم.
برخلاف جهت جمعیت رفتم.
رفتم.
رفتم.
رسیدم به یه پارک.
پاتوق تازه م از وقتی از نونویچی اومدم بیرون.
همه بهم زل زدن.به چشمای قرمزم.
نشستم روی صندلی پارک.
به تاب بازی بچه ها نگاه کردم.جالب بود برام.
دوست داشتم فک کنم آینده شونو تصور کنم و توی تصوراتم ببینم که شکلی میشن.
و به خودم فکر کنم:"من دوست داشتم آیدل بشم."
آرزویی که با دانشگاه رفتنم و خروجم از ژاپن کاملا نابود شد.
چندساعت گذشته بود؟! 
همه بچه ها رفتن و جاشونو حدود ده تا دختر همسن و سال من گرفت.
بین همه شان یکی توجهمو جلب کرد‌
نه اینکه بخوام جشم چرونی کنم.
میشناختمش.
دلم می خواست فرار کنم.
هیچوقت نمی تونستم تحمل کنم که دوباره اون موهای آبی مدل آلمانی رو،اون گوشواره های تابه تای راک استار و تتوی سرتاسری دستش رو دوباره ببینم‌
نمیخواستم دوباره اون دختر آمریکایی رو که اونجوری منو شکست دوباره ببینم.
نمی خواستم خاطراتم باهاش زنده شه.
دختری که میشناختم چندلحظه بهم نگاه کرد ولی صدای دوستش توجهو جلب کرد:"مارلین بیا!" 
فرصتی جور شد تا فرار کنم.
تا بیشتر سعی کنم فراموش کنم.
شماره روانپزشکمو گرفتم:"الو..؟"
 
پاسخ
#3
[قسمت دوم:درگیری آسم و سیگار]
منشی گفت وصل می کنم.
ولی وصل نشد.
دکتر "بیمار" داشت.
تلفن رو قطع کردم.
اعصابم خورد شد. چرا همه ش سر من اومده بود؟
بعد این همه مدت چرا انقد سرحال بود؟
راه رو گرفتم و رفتم.
مثل سگی که راه خونه رو خوب میدونه،سرم رو انداختم زیر و تا فهمیدم چی به چیه،دیدم جلوی در یه کافه آشنام.
خاطرات تلخی رو بازگو می کرد ولی...
دلداریم میداد.
رفتم داخل.
دختری که میزد دانشجو باشه طبقه همکف نشسته بود و کتاب می خوند.
کافه یه گارسون داشت.همون گارسون باریستا هم بود.
چون کافه خلوت بود.
یه چیز بامزه ای که وجود داشت این بود که_ اونم ژاپنی بود_ 
_خوش اومدین.
درحالی که دستش توی کابینت بود اینو گفت.
نگاهش کردم_امیداور به نظر می رسید.
انقدری که نخواستم با جواب ندادن یا پاک کردن چشمم ذره ای تو صورتش تغییر ایجاد کنم.
_ممنونم.
خنده گشاده و دروغینی کردم و رفتم طبقه بالا.
روی مبل لم دادم.
به شلوار های زانو پاره م نگاه کردم.
"مارلین از اینا خوشش می اومد."
هنوز طبق سلیقه اون لباس می پوشیدم.
موهام رو طوری که دوست داشت کوتاه می کردم.
"فرشته..."
کیفم رو گشتم.
بسته سیگار رو پیدا کردم.
_خیلی وقته نکشیدم.
کبریت،کبریت...
یه نخ روشن کردم.
ریه م پر شد،گلوم پر از بوی شیرین و تند دود شد. 
گرمایی رو دستم حس کردم:"نکش انقدر اون لعنتیو! آسم داری!" 
باز دروغ بود.
حس اشتباهی.
نفس دودآلودم رو بیرون دادم.
چیزی که از پشت دود می دیدم دنیای من بود.
محو،تار،خاکستری.
نخ رو گذاشتم توی دهنم. مجله ای گرفتم دستم.
دل و دماغ خوندن نداشتم.
صفحه زدم.
"بسکتبال؟؟"
یدفعه احساس خفگی بهم دست داد.
چند تا سرفه پشت هم.
منبقض شدن ریه هام.
سیگار رو قبل از اینکه بیوفتم خاموش کردم.
به زور برای خودم آب ریختم.
_بهتر شد... 
باز سرفه کردم:"تو که آسم داری مرضت چیه..."
عکس مارلین با خنده دوست داشتنیش{دوست داشتنی..؟} روی جلد مجله ورزشی بود:"با بهترین مهاجم تیم بلک‌بسکت آشنا شوید!" 
لبخند محوی روی صورتم نقش بست...
صدای خش خش برفک تلویزیون پشت سرم_
یاد صدای خنده هایی افتادم که کمتر از چندماه پیش اینجا می پیچید...
لبم رو گاز گرفتم.
جلد مجله رو کندم و مچاله کردم.
انداختم توی زیرسیگاری.
باز بغض راه نفسم رو بند آورد...
یه مبریت روشن رو انداختم توش...
_آخ..! 
{من تعادل ندارم.} 
...
شیرویا:
_کف کافه غلت می زد. نمی تونست نفس بکشه.
پرستار:"یکی باید پیششون بمونه.آقای... اسشی؟" 
_آساشی!من می مونم.
پرستار لبخند زد.
بهرحال مشتریم بود. اگه بلایی سرش میومد خانوادش احتمالا منو مسئول میدونستن.
کت و شال گردنم رو زدم زیر بغل و آروم و بی صدا رفتم توی اتاق.
ماسک تنفس روی دهنش بود.
چشماش بسته بود.
ولی خواب نبود.
انگشتاش منظم روی تخت میخوردن. که حالت تشنجی هم نبود.
.
.
قسمت بعد:
{درگیری آسم و سیگار:"تنهایی دیگر}
She can't walk
I can teach her how to dance
[عکس: 933l_unnamed-12.jpg]
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 522 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  Petrichor(بوی باران) Emma Hunter 11 775 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۰۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Emma Hunter
  «آخرین نور امید» Jade 2 257 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  Inaccessible love Maany.TA 0 137 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA
  داستان مرگ یک فرشته cloudstrife 1 238 ۱۵-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.