• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: «آخرین نور امید»
#1
سلام و درود!
بنده حقیر دارم یه داستانی می نویسم و این جرئت رو پیدا کردم که بین داستانای خوب نویسنده هامون بذارمش؛)
ژانر:فانتزی،اکشن،تاریک
واسه اینکه هر قسمت خیلی زیاد و حوصله سر بر نشه تیکه به تیکه میذارمش پس شاید جای بیخودی تموم بشه!آماتورم دیگه4
.
.
.
تاریکی دو سرزمین را فرا گرفت،و قهرمانی از میان طرد شدگان برخاست..
فصل اول:
«مادر تو را فرا می خواند»

همه جا تاریک بود.بدون هدفی،به جلو قدم بر میداشت.نمیدانست کجاست حتی نمیدانست که‌ کور شده یا فضا،فضایی تاریک است.
ناگهان نوری،در آن تاریکی پدیدار شد.ایستاد و به نور خیره شد.نور،نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه،زنی که صورتش را با کلاه سبزی پوشانده بود،جلویش ظاهر شد.شمعی در دست داشت و فقط،دهان اش مشخص بود.ناگهان،سخن گفت.دهانش تکان نمیخورد،ولی سخن می گفت.چند جمله را پشت سر هم تکرار میکرد.
«تو فرا خوانده شدی» «به پیش هفت جلاد برو»
نیل،با صدای مادرش از خواب بلند شد.روی تخت نشست.کمی قلبش می زد و عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود.دیگر برایش عادی شده بود.تقریبا،یک ماهی می شد که هرشب،آن زن در خوابش می آمد.اوایل‌،کمی می ترساند اش.ولی الان،نه.
پتوی قرمز اش را کنار زد و چکمه هایش را پوشید.تخت را مرتب کرد.آیینه کوچکی را که روی میز کنار تخت مادرش بود،برداشت و خودش را برانداز کرد.موهای مشکی اش ژولیده بودند و زیر چشمان قرمز اش کمی سیاه شده بود.همانطور که به چهره ژولیده خود در آیینه نگاه می کرد،ابرو اش را بالا انداخت و با دست اش،موهایش را صاف کرد.آیینه را روی میز گذاشت و کش و قوسی به خود داد.روی پیراهن خاکستری اش جلیقه قهوه ای رنگش را پوشید و دستی رویش کشید.
به پایین رفت،ولی مادرش آنجا نبود.یک سبد که در آن کمی نان و پنیر،با شیر بود،روی میز قرار داشت.کمی خودش را از همانجا،کج کرد تا بلکه مادرش را پیدا کند،ولی نبود.
خانه کوچکی بود.گوشه خانه روی میزی،ظرف ها چیده شده بودند و‌کنارش،کمد قهوه ای رنگ بزرگی بود که درش مواد غذایی و ظرف های اضافه نگهداری می شدند.کنار کمد،اجاقی برای گرما و پخت پز قرار داشت و کنارش‌،هیزم ها چیده شده بودند.وسط اتاق میز کوچکی،با دو صندلی قرار داشت.سمت راست در ورودی و زیر پنجره،نیمکت کوچکی گذاشته شده بود و سمت چپ،راه پله به سمت اتاق نیل و مادرش ساخته شده بود.
نیل،شانه ای بالا انداخت و کمی نان برداشت و خورد.
بیرون از خانه رفت و چکمه های قهوه ای گلی اش را،که کنار در خانه بود،برای کار پوشید.آنجا منظره زیبایی داشت.فضایی کاملا سرسبز که خانه آنها،بالای تپه ای قرار داشت و دورش حصار بزرگی کشده شده بود و در آن،دام ها چرا می کردند و سبزیجات و درخت ها،رشد می کردند.نیل به سمت انباری رفت.سطلی را که در آن شیر می دوشیدند برداشت و سراغ گاو ها رفت تا شیر آنها را بدوشد.
آنها را از طویله بیرون آورد.طویله قدیمی ای بود و سقفش،پوسیده بود و با اولین طوفان ، از پا در می آمد.دستی بر روی گاو‌ مورد علاقه مادرش کشید و گفت:«هی،هی. همینجا بمون.می دونی اگه یکم دیرتر شیرتو بدوشم،مادرم پوست از سرم می کنه؟»گاو،بی قرار بود و یک جا نمی ایستاد.ولی وقتی که نیل این را گفت، آرام شد. نیل، خیلی راحت می توانست با حیوانات دوست شود و آنها را، آرام کند. وقتی که هشت سالش بود، با گرگ وحشی ای دوست شده بود و تا مرگ آن گرگ،با او بود.
همانطور که در حال دوشیدن شیر آخرین گاو بود،مادرش را دید که با ظرف آب وارد مزرعه کوچکشان می شود. ظرف بزرگ آب را جلوی در گذاشت و کمی،کمرش را چپ و راست کرد. عرق پیشانی اش را پاک کرد و موهای گندمی اش را کنار داد.با آنکه کمی شکننده شده بود، ولی هنوز زیبایی خودش را حفظ کرده بود.
هیچ چیز نیل،به مادرش نرفته بود.موهای مادرش طلایی بود و موهای نیل،مشکی.چشمان مادرش سبز بود و چشمان نیل،قرمز.پوست مادرش سبزه بود ولی نیل،سفید بود.
حتی نیل،قد بلند تر از مادرش بود.از وقتی 15 ساله شده بود، از مادرش جلو زده بود.حالا که 18 سال داشت،راحت می توانست مادرش را از بالا نگاه کند.البته او خیلی بلند نبود،قد معمول و متوسطی داشت.مادرش بود که قد کوتاهی داشت.مادر،همیشه به او میگفت که به پدرش شبیه شده.
مادر به داخل خانه رفت و پیشبند سفید اش را از روی صندلی برداشت و روی پیراهن آبی بلند اش که تا زیر زانو بود،بست. نوک پنجه های پایش را که درون کفش های چرمی قهوه ای بود،روی زمین کوبید و موهایش را بالای سرش بست و مشغول کار هایی شد. 
بعد از دوشیدن آخرین گاو، نیل گاو ها را بیرون از مزرعه بردتا بچرند و‌خودش،با شیر به خانه رفت. تا خواست وارد خانه شود،مادرش که رویش پشت به او بود ، با دستانش به او علامت داد و گفت:«هی هی هی!مراقب باش،چکمه هات کثیفن.»نیل،نگاهی به چکمه هایش انداخت و سطل بزرگ شیر را دم در گذاشت. ابرویی بالا انداخت و گفت:«حواسم نبود، الان درشون میارم.» کنار در رفت و چکمه ها را در آورد و چکمه های تمیز را پوشید.داخل خانه رفت و صندلی را عقب آورد و نشست.
به سبد روی میز اشاره کرد و گفت:«این برای چیه؟» 
مادرش،همانطور که در حال کار کردن بود،گردنش را تکانی داد و گفت:«برای تو.امروز روز تقسیم دارو هاست،یادت رفته؟» 
نیل،دستش را روی پیشانی اش گذاشت و آهی کشید.همانطور که با کف دستش به پیشانی اش می کوبید،با لحن خفه ای گفت:«کاملا یادم رفته بود.» دست از کوبیدن به پیشانی اش برداشت و با حالت تسلیم واری، دستانش را از هم باز کرد و گفت:«نمیشه این سه ماه رو بدون دارو بگذرونیم؟» 
مادر با کمی نان و شیر گرم نشست.تلنگری به پیشانی پسرش زد و گفت:«نمیشه،این سه ماه رو هم به سختی دووم آوردیم.اگه گاو ها بمیرن،دیگه غذایی نداریم.-شانه ای بالا می اندازد-شاید خودمون هم مریض بشیم.»
نیل،سرش را روی میز گذاشت و «پوفی»کشید.
4
Weep not for roads untraveled 
Weep not for paths left lone 
'Cause beyond every bend is a long blinding end 
It's the worst kind of pain I've known
[عکس: 042458012c6702ef78746b1f6f244a06.gif]
 
پاسخ
#2
قسمت دوم:
.
در حالی که با تکه نانی بازی می کرد،مادرش روی دست اش زد. نیل دستش را سریع عقب برد و محکم تکانش داد و قیافه اش را کج و کوله کرد. مادر،در حالی که با بی خیالی صبحانه می خورد گفت:«با غذا بازی نکن.خودت می دونی که من نمی تونم به شهر بیام،یعنی نباید بیام.وگرنه خودم می رفتم.»بلند شد و با دستان سریع و فرز اش ظرف های روی میز را جمع کرد تا ببرد و بشور.همانطور به نیل گفت:«بجنب،اگه دیر کنی همون قدر رو هم بهمون نمیدن.و منم می خوام تا جایی باهات بیام.» 
نیل،با همان حال گرفته و ابرو های بالا انداخته اش گفت:«کجا؟»
«مارتا داره می میره،می خوام لحظات آخر پیشش باشم.حقش نبود که طرد بشه.» مارتا،پیرزن لاغر و استخوانی و مهربانی بود که به خاطر دو پسرش،که هر دو دزد و قاتل بودند از شهر طرد شد.مانند مادر نیل.
«طرد شدگان»،کسانی بودند که به خاطر زیر پا گذاشتن قوانین توسط خود،یا بستگان نزدیکشان،از شهر طرد و به بیرون از شهر رانده می شدند.هنگام تقسیم دارو ها و مواد غذایی که هر سه ماه انجام می شد،سهم کوچکی از دارو داشتند و هیچ سهمی از غذا نداشتند.
نیل بلند شد.به بالا رفت و مقداری از وسایلش را برداشت و درون پارچه ای که سبد مواد غذایی در آن بود،گذاشت و پارچه را بست.تا مادرش آماده شود‌،به طویله رفت و اسب را در آورد.کمی آب و غذا به اسب داد و موهایش را،برس کشید.اسب زرد زیبایی بود.
مادر،از خانه بیرون آمد.پالتویِ سیاهِ بلندِ قدیمی اش را پوشیده بود و موهایش را گِرد،بالای سرش بسته بود.در دستش،یک پارچه بلند خاکستری و یک کیسه کوچک داشت.
کنار نیل آمد،کیسه را که کمی سکه برای نیل در آن بود،روی اسب گذاشت و پارچه را،باز کرد.یک پارچه نبود،شنل بود.صورت از را از کنار شنل بیرون آورد و با تمایل گفت:«خوبه؟برای تو دوختم.»
نیل،ابرویی بالا انداخت.از شنلی که مادرش برایش دوخته بود خوشش آمده بود.لبخندی زد و گفت:«هوم!خیلی خوبه!»
مادر،شنل را دو بار تکان داد.در واقع داشت می گفت«بپوشش»!
نیل افسار اسب را رها کرد.شنل را گرفت و دور خودش انداخت.بند های جلوی شنل را بست و کلاهش را سرش گذاشت،حالت نگهبان های قصر پادشاهی را گرفت.مادرش‌،خنده ریزی کرد و با دست به او اشاره کرد که بس کند.نیل،حالت عادی گرفت و لبخند زد.هر دو سوار اسب شدند و در جاده خاکی،به راه افتادند.بعد از 15 دقیقه و گذشتن از درخت های بزرگ قدیمی و رودخانه طولانیِ آیریناد،به کلبه کوچک مارتا رسیدند.
آیریناد،شهری بزرگ و مرکز فرماندهی سرزمین «روآزون» بود.
روآزون و فوهانسون،دو سرزمین همسایه هم بودند که تا بیست سال پیش،با هم رابطه داشتند.ولی آن زمان،رابطه شان قطع شد.
در فوهانسون‌؛اژدها ها،موجودات عجیب مختلف و گیاهان عظیم الجثه زندگی می کردند. فوهانسون سرزمین جادویی ای بود.اکثر مردم فوهانسون،قدرت های جادویی داشتند.آنجا سرشار از گیاهان دارویی و مواد غذایی بود که،به روآزون می فرستاد.
در روآزون،هیچ قدرت جادویی وجود نداشت.اژدها ها و گیاهان عظیم درش زندگی نمی کردند و،منابع سرشاری هم نداشت. ولی در عوض،از نظر علم و فرهنگ،سرزمین غنی ای بود.دانشمندان اهل روآزون،به علومی دست یافته بودند که فوهانسونی ها حتی تصورش را هم نمی کردند.بعد از قطع رابطه،هر سه ماه یکبار مواد غذایی و دارو،در آیریناد پخش می شد و مردم،برای گرفتن سهمیه شان،از سرتاسر روآزون به آیریناد می آمدند.
مادر،پیاده شد و با کمی دلواپسی گفت:«مراقب خودت باش،شنلت رو در نیار.هوا داره سرد میشه.»
نیل،که از بالای اسب به پایین،و مادرش نگاه می کرد لبخندی زد و گفت:«نگران نباش،من دیگه بچه نیستم که بخوان اذیتم کنن.تازه،خودت هم که بهم شمشیرزنی یاد دادی.جای نگرانی نیست.»
مادر،لبخندی زد و دستش را،به نشانه خداحافظی بالا آورد.
Weep not for roads untraveled 
Weep not for paths left lone 
'Cause beyond every bend is a long blinding end 
It's the worst kind of pain I've known
[عکس: 042458012c6702ef78746b1f6f244a06.gif]
 
پاسخ
#3
با تشکر از نظرات بسیار مفید شما دوستان‌،سعی کردم مشکلاتم رو درست کنم!4

حالا نمیدونم شد یا نشد!با سپاس!فقط واسه اینکه از حالت کسل کننده در بیاد یکم طولانی شد4
قسمت سوم:
به راه افتاد.او‌،از گذشته مادرش چیزی نمیدانست.یعنی مادر،چیزی جز اسمش و اینکه چگونه پدرش مرد،نگفت. طبق گفته او،راهزن های جنگلی پدرش را، که نیل حتی اسم آن را هم نمیدانست کشته بودند.
حتی نگفت که چرا طرد شده. و او هم چیزی نپرسید.
از گذرگاه فیلیوس،که سه راهی بزرگی بود گذشت و وارد جاده ای شد که به آیریناد می رفت.
بعد از یک ساعت یورتمه رفتن با اسب،به پلی که از آن به بعد 5 تا آیریناد راه بود رسید.پلی چوبی،که به صورت هلالی روی رودخانه ساخته شده بود. 
اطرافش را درخت های بزرگ سکویا پوشانده بودند و گاهی،آهویی از آنجا عبور می کرد.
اسب را به درختی،میان علف های بلند بست و اسب،مشغول چرا و بازی با مگس و پروانه های بالای گیاهان شد.
کنار رودخانه،که آب زلال و شفافی داشت رفت.
آبی به صورتش پاشاند و مقداری از خوراکی هایی را که مادرش برایش گذاشته بود،خورد.
به آواز سینه سرخ ها و بلبل ها گوش می داد. صدای کوبیدن دارکوب روی درختان،همراه با نسیم ملایمی که می وزید و شاخ و برگ های سکویا را به حرکت در می آورد،منعکس شده بود.ترکیب این سه،گوش را نوازش می داد.
به تکه سنگی نزدیک رودخانه تکیه داد.با آرامش دراز کشیده بود و اطرافش نگاه می کرد که صدایی،او را از آرامش در آورد.
صدای واین بود،پسری که از 11 سالگی تا به الان با او دوست بود.او تنها دوستش بود و برای حفظ اش،تلاش زیادی می کرد.
«هی نیل!نیل!»
با شنیدن این صدا،صورت اش را سمت عقب برگرداند و او را دید.
سوار بر گاری،در حالی که با یک دست افسار را گرفته بود و با یک دست،برای او دست تکان می داد،می آمد.
بلند شد و تکه برگ های روی لباسش را پایین انداخت و با لبخند،منتظر دوست اش ماند.
وقتی واین رسید،از گاری به پایین پرید و محکم،به نشانه رفاقت و دوستی به پشت او زد«تو‌هم سراغ دارو ها میری نه؟!»
نیل،«آخی»گفت  و شانه اش را تکانی داد«آره!چطوری؟»
واین،با دستانش موهای قهوه ای اش را مغرورانه بالا داد و لبخند گشاد همیشگی اش گفت:«عالی تر از این نمیشه!مادرم بهم سکه های اضافی داده،می تونیم توی آیریناد حسابی بخوریم!!»
نیل،لبخندی زد و روی سنگ نشست.«خب کجاست؟مادرت رو می گم.»
واین خودش را روی سبزه ها انداخت و در حالی که لای دندان اش را تمیز می کرد گفت:«اون از جاده وُرنیا رفت تا مواد غذایی رو بگیره.میگه اون راه نسبت به گذرگاه فیلیوس به آیریناد نزدیک تره.مادر تو....» وقتی متوجه سوالش شد،حرفش را خورد. حالت جدی و شرمنده ای به خود گرفت :«شرمنده،یادم نبود نمیتونه بیاد.»
نیل بلند شد و خنده ریزی کرد.با بیخیالی خمیازه ای کشید :«هی بیخیال!خودت میدونی که ناراحت نمیشم!ولی واقعا این حالت جدیت رو دوست دارم،مسخره میشی!»
این را گفت،و با هم خندیدند.نیل سوار اسب و واین هم بلند شد و پیراهن سبز اش را تکانی داد.دور پیراهن اش،کمربند قهوه ای بسته بود و چکمه های مشکی اش،تا زانو بود.پسر شاد و سرزنده ای بود.قدش،هم اندازه نیل و پوستش،کمی تیره تر  از نیل و چشمان اش مشکی بود.
سوار گاری شد.اما قبل حرکت،واین به حالت جدی ای گفت:«ولی این رو بدون که من و مادرم،مثل بقیه فکر نمیکنیم.اینکه مثلا رنگ چشم های تو برای فوهانسونی هاست یا اینه مادرت طرد شده..»

-«می دونم!نیاز به گفتنش نبود،حالا بجنب.اگه دیر کنیم دارو بهمون نمیدن!»
و حرکت کردند.
بعد از گذشتن از جنگل،به جاده کوهی رسیدند.جاده ای که از آن به بعد فقط سی دقیقه تا آیریناد راه بود.کوه های سنگی تماما سمت چپ جاده را پوشانده بودند و چندین متر ارتفاع داشتند.سنگ های سفید و خاکستری بزرگی که از زمان ها قدیم تا به حال باقی مانده بودند.
سمت دیگر جاده،دره ای عمیق ،که زنده برگشتن از آن محال بود،وجود داشت.دره ای عمیق و هولناک که حتی نگهبانان قصر شاهی هم از آن می ترسیدند.ولی آن راه،تنها راه رسیدن به آیریناد بود و همه جاده ها و گذرگاه ها،به آنجا ختم می شدند.
مردم زیادی آنجا جمع شده بودند.از پیر گرفته تا جوان،همگی انگار منتظر چیزی بودند.
نیل،با بلند شدن از روی اسب سعی کرد بفهمد ماجرا چیست،ولی جمعیت آنقدر زیاد بود که ممکن نبود.
واین از گاری پایین آمد و گفت:«میرم ببینم چه خبره،شاید مادرمم پیدا کردم.» و نیل به نشانه تایید سر تکان داد.
بعد از ده دقیقه،او در حالی که با کلافگی سرش را می خاراند،به کوه های سنگی اشاره  کرد و گفت:«سنگ ریخته پایین و جاده رو بسته.میگن تازه نگهبان ها یک ساعت دیگه از آیریناد میان تا جاده رو باز کنن،بنابر این سهمیه رو توی زاک میدن.»
زاک،شهر کوچک و پر رونقی بود که با آیریناد 7 ساعت فاصله داشت.
نیل،حالت گرفته ای به خود گرفت:«یعنی هفت ساعت دیگه هم باید توی راه باشیم؟!»
واین سوار گاری شد.«درسته!مادرمم پیدا نکردم،فکر کنم راست میگفت که وُرنیا نزدیک تره و به آیریناد رسید!»
بعد از 4 ساعت اسب سواری با عده ای از مردم،هوا تاریک شد.همه مکانی کنار چشمه ای برای استراحت انتخاب کردند.مکانی دره مانند که درخت های کوچک و بزرگ فراوانی داشت.
آن دو،گوشه ای،زیر درخت سیبی را برای استراحت انتخاب کردند.آتش روشن کردند و کمی شیر گرم،همراه با نان خوردند.
نیل،روی زمین دراز کشید و شنل اش را،روی خودش انداخت.دستش را زیر سرش گذاشت و با خمیازه و خواب آلودگی خطاب به واین گفت:«خیلی خوابم میاد،تا فردا.»
او که در حال پختن سیب زمینی های وحشی و بازی با آتش بود،در همان حال گفت:«باشه!شب بخیر.»
تاریکی،دوباره پیدایش شد.او بعد از آن سفر یک روزه،خواب همیشگی اش را از یاد برده بود.با کلافگی و حالت انتظار،منتظر زن شنل پوش ماند.
احساس عجیبی داشت،ترس یا چیز دیگری نبود‌.ولی نمیدانست چیست.
ناگهان نور پدیدار شد.با قدم های آرام و پیوسته‌،به او نزدیک شد.
تا اینکه به جلوی صورت اش رسید.این دفعه، با همیشه فرق داشت.
آن زن،دیگر کلاه بر سرش نگذاشته بود. صورت اش کاملا مشخص بود.صورتی بی روح،با چشمانی کشیده و کاملا قرمز.حالت ابرو هایش،کمی به طرف بالا بود.خال کوچکی زیر چشم سمت چپ اش داشت و موهایش،به رنگ چوب درختان سکویا بود.لبش قرمز تیره ای بود و بینی ای متناسب با صورتش داشت.
سخن گفت.این بار،دهانش تکان می خورد.او می گفت:«زمانش رسیده،تو فرا خوانده شدی.»«به پیش هفت جلاد برو.»
Weep not for roads untraveled 
Weep not for paths left lone 
'Cause beyond every bend is a long blinding end 
It's the worst kind of pain I've known
[عکس: 042458012c6702ef78746b1f6f244a06.gif]
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 761 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  Petrichor(بوی باران) Emma Hunter 11 998 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۰۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Emma Hunter
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 261 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 189 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA
  داستان مرگ یک فرشته cloudstrife 1 306 ۱۵-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.