• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: داستان مرگ یک فرشته
#1
      (مرگ یک فرشته)


قسمت1

او احساس ميکرد که نميتوانست خودش را پيدا کند. نميتوانست دليل زندگي و آفريده شدنش را بفهمد. هميشه برايش سوال بود که دليل زندگي اش چيست.
وارد فضاي شلوغ مترو ميشود. ديوار هاي سفيد را بر انداز ميکند . مردمي که دارند سريع راه ميروند تا دير به قرار يا محل کارشان 
نرسند. ولي او هيچ عجله اي نداشت.
زيرا هنوز دقيق نميدانست که چرا دارد اين کار را انجام ميدهد. يک قطار از سمت راستش رد ميشود. صداي بلندش کمي گوش هايش را درد مياورد. کمي جلو تر دختري را ميبيند که دسته اي مجله را در دست داشت و براي فروش ان هارا تبليغ ميکرد.
لباس هاي پاره و شلخته اي داشت. و پتويي بر روي شانه اش بود.
- ببخشيد, مجله چند قيمت هستند؟
- دونه اي پنج دلار.
و لبخندي زيبا تحويلش ميدهد. اما خستگي را ميشد در آن چشمهاي تيره احساس کرد.
جواب لبخندش را ميدهد ميگويد: خيلي ممنونم.
و سپس کنار دختر مينشيند و شروع به خواندن مجله ميکند.
- ببخشدي ميتونم اسمتون رو بپرسم؟
- انجل(angel) هستم.
- من هم ادوارد(edward) هستم.
سپس لبخندي تحويلش ميدهد ميگويد: از اشناييتون خوشبختم.
ناگهان صداي قطار بعدي که در حال آمدن بود بلند ميشود.
- مثل اين که بايد برم.
دختر لبخندي ميزند و ميگويم: ممنون که با من حرف زدي.
- بيخيال! کار نکردم.
-خداحفظ ادوارد
- خداحفظ
انجل او را تا بسته شدن در قطار نگاه ميکند. و بعد به اسکناس هاي درون دستش ولي از انچه ميبيند تعجب ميکند. بيست دلار پول در دستانش بود.
( پس از اين نوع آدم ها هم تو اين دنيا پيدا ميشه.)
____________________________________________________
به ساعتش نگاه ميکند. ساعت دو بامداد بود. و با اين حال سر و صداي نيويورک تمام نميشد.سپس وارد هتل ميشود . هتل مبل هايي با رنگ سبز پر رنگ در لابي خود داشت. و لوستري بزرگ و گران قيمت بر روي سقف آويزان بود.
- سلام
- سلام اقا. ميتونم کمکي بکنم؟
- اتاق خالي براي امشب داريد.
- بله. دو تا اتاق تک خوابه ي خالي داريم.
و پس از انجام کار هايش و گرفتن کليد به طبقه ي دوم که اتاقش در آن قرار داشت ميرود.اتاق چندان بزرگي نبود ولي براي يک شب ماندن مناسب بود. و بعد گرفتن دوش با سوال هاي زيادي که جوابشان را پيدا نکرده بود به خواب ميرود.
...
صبح روز بعد بالاخره جايي براي پيدا کردن جوابش به ذهنش امد. به همين دليل سريع لباس هايش را پوشيد و به سمت محله ي بي خانمان ها راه افتاد. وقتي داشت  به سمت مترو ميرفت. يک روزنامه فروشي را ديد.
و با تصويري که بر روي يک روزنامه و تيتر اول ان بود شوکه شد. سريع ان روزنامه را خريد و ان را نزديک چشمانش برد تا مطمئن شود. و فهميد که درست بود. عکس دختري بود که بيهوش بود.همان دختر بود که ديشب در مترو با او ملاقات کرده بود.
سريع به دنبال تيتر روزنامه گشت و با ديدنش عرقي بر روي پيشاني اش نشست.
{بي خانماني که قرباني مواد شد}
|ديشب جسد يک زن بي خانمان در پار مرکزي پيدا شد و ظاهرا دليل ان اوردوز بوده هست و پليس...|
( يعني با اون پولي که من بهش دادم...)
____________________________________________________
وقتی به انجا میرسد مردمی را میبیند که لباس های پاره به تن داشتند و لاغر بودند. چشمش به زنی میافتد  که داشت گریه میکرد. نگاهی به میز جلویش انداخت. هامن تیتر و روزنامه که دید بود.
- ببخشید خانم شما ایشون را میشناسید؟
زن اشک هایش را پاک میکند و سعی میکند جلوی گریه اش را بگیرد: شما پلیس هستید؟
- نه ولی میشناسمش. ابته به نوعی...
- اه. اون خیلی جوون بود.ولی این اخری ها شروع کرده بود به مصرف مواد. میتونستم گونه هاش رو ببینم که کم کم گود میفتند. خدای من... چشماش
- میدونم وقت مناسبی نیست ولی میتونید برام بیشتر درباره ش توضیح بدید؟
____________________________________________________
انجل خوشحال بود که توانسته بود به اندازه ی فروش چهار مجله پول در آورد. گلهایی زیبا را میبیند که محل مناسبی برای رشد ان ها تعیین شده بود.مینشیند و ان ها را نوازش میکند.
چند وقت بود که پول اجاره اش را نداده بود و به همین دلیل جایی برای خوابیدن نداشت.ظاهرا مجبور بود که دوباره انجامش بدهد. اما واقعا میلی به انجام اینکار نداشت...


ادامه دارد...
http://animeplanet.ir/thread-1444.html
 تاپیک نظرات
 
پاسخ
#2
قسمت2
لب هایش سفید شده بود و صورتش رنگ پریده بود. انگار در دانه های برف نفس میکشید. احساس میکرد که شش هایش سوخته اند.
تمام روشنایی و نوری که میشناخت رفته بود. روز ها برایش به پایان رسیده بودند. شب های طولانی که با مرد های غریبه میخوابید را به یاد داشت . همیشه تنها کاری که کمی به او ارامش میداد فکر کردن به رویاهایش بود. یادش میامد که از هیجده سالگی ان را امتحان کرده بود. ولی حالا احساس میکرد که گونه هایش گود افتاده اند. امشب را نمیخواست که بیرون بخوابد. شاید میتوانست با ان ها دوباره به محل تولدش پرواز کند. یا به یک مرد دیگر تن فروشی میکرد. به یک دستشویی عمومی رفت و کاپشنش را در اورد. مو هایش را بست و کمی ارایش کرد. میخواست که به کسی زنگ بزند. ولی هیچ تلفنی نداشت. در خیابانی که چراغ ها هم توان روشن نگه داشتنشان را نداشتند منتظر ماشینی شد. شاید بعد این همه تلاش این تنها راه پول در اوردن بود. زیاد طول نکشید که با مردی سوار ماشینی شد ...
بعد اون شب سخت اروم از اتاق ان مرد که در هتلی قرار داشت بیرون رفت. پول خوبی برای خرید کوکایین داشت. به پارکی که معمولا در ان میخوابید رفت . نصف موادی را که داخل پاکت بود را در اورد و شروع به مصرف ان کرد. احساس گرمی داشت. انگار که دیگر سرمایی نبود. امشب برای خوابیدنش خیلی سرد بود. این بار ارام چمهمایش را بست و برای زندگی بهتر دعا کرد. امشب اخر این خط را میدید. بیرون برای پروازش خیلی سرد بود.  پس چشمهایش را  ارام میبندد و ترس را از خودش دور میکند.
_________________________________________________
ادوارد در حالی که متن موسیقی را برای خودش تکرار میکرد شروع کرد :
fell in love ,next to you
its so hot ,in this room
just say that, without fair
maybe i, noticed it late
sweet one, talk with me
so my eyes, on this feel
we are high, underneath
shooting stars , if it helps you  sleep
___________
hold me tight
dont let me breathe
feeling like you wont beleive
___________
touch my skin
with your heart
warm me up
with your lips
heart to heart ,melt me down
its too cold in this town
hear me out
lean on me
heart to heart , lips to lips
your the one , that i love
tell me now , before you want to sleep
_____________
hold me tight
dont let me breathe
feeling like you wont beleive
and if you wanna let me go
im ready for the last kiss
and if you wanna come with me
i can hold your hands softly
ارام گیتار را بر میدارد و روی صندلی میگذارد. و کمی اب میخورد تا به حنجره ی خسته اش کمک کند.
وقتی ذهنش درگیر بود نمیتوانست روی کارش تمرکز کند هنوز در فکر این بود که (چرا همچین فرشته ای باید به این راحتی حیف بشه؟)
ولی ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد. ( شاید باید مثل بقیه ی اونا بشم تا بفهمم)
با این که تردید داشت. ولی فکر میکرد شاید بتواند با این کار خودش را پیدا کند. شاید میتوانست چند روز را بدون غذا و خواب کافی بگذراند. و با لباس های کهنه و پتویی دی ان محله بخوابد. و او با این فکر که میتواند کمی خودش را به هدفش نزدیک کند به خواب رفت.
*********************
http://animeplanet.ir/thread-1444.html
 تاپیک نظرات
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 693 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  Petrichor(بوی باران) Emma Hunter 11 910 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۰۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Emma Hunter
  «آخرین نور امید» Jade 2 315 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 242 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 169 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.