• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: داستان خوناشامی (تونل)
#1
داستان خوناشامی (تونل)
سلام
این داستان بیشتر در سبک : ماورالطبیعه - اکشن - عاشقانه هست و سبکش مانند خاطرات خوناشام می باشد.
 
تاپیک نظرات:   http://animeplanet.ir/thread-1433.html
 
پاسخ
#2
قسمت اول ( تونل)
باد سردی میومد. میتونست احساسش کنه. همه جا سفید بود. حتی بدنش! شب بود. ابر و برف رو هم احساس میکرد. اما نوری رو میدید. مال خورشید بود؟ انگار که روی تمام اون سفیدی مثل کاغذ نقاشی کشیده بودن...
******************************************
- ... اره  نیویورک شهر خوبیه.
ویل در حالی که در جاده های سرسبز و جنگلی رانندگی میکرد خطاب به جک که در صندلی عقب ماشین بود و مشغول نوشیدن خون دختری بود که حتی اسمش هم نمیدانست این را گفت.
جک سرش را از گردن دختر بلند میکند و میگوید : اره و دخترای خوشمزه ای هم داره.
وبعد به بدن بی جان دختر که روی پاهایش افتاده بود نگاه کرد و با لحنی معترضا گفت: الان یک روزه داریم حرکت میکنیم نمیخوای یه جا تو جنگل بزنی کنار تا یکم هوا بخوریم و از شر این جنازه راحت شیم؟
ویل با بی حوصلگی جواب داد: باشه ولی فقط نیم ساعت.
و بعد ماشین را به سمت جنگل هدایت کرد.کمی از جاده فاصله گرفت و سپس ایستاد. جک در حالی که جنازه را از ماشین در میاورد گفت: خب با بنزین اتیشش بزنیم؟
- هی! حواست به ماشین باشه خونی نشه اصلا دوست ندارم مجبور شم وسط جنگل ماشین بشورم... نه بنزین حیفه. بیل تو صندوق عقبه.
- هه. مجهز میای.
جک کمی از ماشین دور میشود و مشغول کندن زمین میشود. بعد از تمام شدن کارش و خاک کردن جنازه به سمت ویل که در حالی که نقشه ی بزرگی را روی کاپوت پهن کرده و مشغول بررسی ان است میرود.  
- خوش میگذره ویل؟
با لحنی تمسخر امیز جواب میدهد: اره زیر نور افتابم و دارم حال میکنم.
- خب حالا اون سنگ رو چطور استفاده کنیم؟
سنگ قرمز که مانند یاقوتی قرمز بود را در دستش سبک و سنگین کرد.
- داریم میریم پیش یکی که میدونه چطور استفاده کنه.
- و اون کجاست؟
- دالاس.
- زیاد دور نیست؟
- اره خب برای همینه که دارم عجله میکنم... اگه از جاده ی اول بریم ار اوهایو رد میشیم. نظرت چیه؟
جک دستش را بر روی نقشه جایی میان بستون و ویرجینیا میگزارد و میگوید از این جاده بریم از ویرجینیا هم رد میشیم. از اوهایو که بهتره.
- اره ولی هم ترافیکه و هم راهمونو دور میکنه.
- باشه اقای با عجله از همون جاده می ریم.
هردو از در های جلوی فراری سیاه رنگ سوار شدند.  و ایندفعه که راه افتادند سرحال تر بودند.
{ بالاخره رسیدیم به اتوبان}
صدای اهنگ راکی که در ظبط در حال پخش بود را زیاد کرد و ناگهان ماشین سرعت گرفت.
********************
من جهنمو دیدم. خیلی دردناک بود. از هر چیزی که فکرشو بکنید بیشتر. حاضرید هر کاری بکندید تا ازش بیرون بیاید. حتی تبدیل به یک شیطان شدن.
من هیچوقت نمیخواستم این شم. ولی هیچکی دوست نداره بمیره.
********************
- یکی نمیتونه اینجا یه کمکی بکنه؟
- باشه اقای خوشتیپ؟
ویل لبخندی میزند و به لیوان ویسکی ای  که در حال پر شدن هست نگاه میکند. به چشمهای دختر نگاه میکند و با بهترین لحنش که میتواند نفوذ ذهنی کند میگوید:
{ تو دوست داری منو ببوسی }
دختر میگوید : من... اوه.
و بله دختر دیگر مال ویل بود.  ولی در همان لحظه ی حساس دستی روی شانه ویل میافتد و او را عقب میکشد.
جک میگوید: ببخشید خانوم. دوستم بعضی وقتا که مست میکنه رفتار خوبی نداره.
ویل در حالی که میخواست بلند شود گفت: اره بخاطره همینه که اون هیچوقت به جذابیه من نمیشه.
جک در حالی که به ویل که تلو تلو میخورد کمک میکرد گفت: امشب واقعا زیاده روی کردی.
قهقه ای میزند میگوید: اره. یادم افتاد به اون موقع که شبا پدر  از تو کافه ها جمعم میکرد.
تابلوی هتلی را دیدند. جک گفت: با این وضع امشبو تو هتل میمونیم.
ویل در حالی که سرش گیج میرفت گفت: نه باید راه بیفتیم.
- ببین کی میگه راه بیفتیم. همینکه خودت نیفتی خیلیه.
وارد کو چه ای تاریک شدند. چهار نفر انجا بودند. قیافشون به خلافکار هایی میخورد که شبا به دختر های بی دفاع حمله میکردند و وسایلشان را میدزدیدند.
با حس شنوایی فرا انسانی اش صدایشان را می شنید.
( هی! اون پسره انگار خیلی مسته.)
دوستش خنده ای میکند و میگوید:
( اره. و پولدار)
زیر چشمی به ویل نگاهی کرد  و دید که لبخند کوچکی میزند مثل اینکه اوهم شنیده بود.
{ ایندفعه دیگه نمیشه گرفتش}
یکی از مرد ها جلو امد و بقیه هم پشت سرش به سمت انها رفتند. یکی از انها چاقویی در اورد و گفت هرچی پولدار ی رد کن بیاد.
جک یک قدم عقب رفت و گفت:
اولا که من پولامو میزرام تو حسابم(مگه دارم) . و دوما...
صدای خرخری هیولا مانند گوشش را پر میکند . تنها سایه ای در تاریکی میبیند که به سمت مرد ها میرود.
و تنها بعد از 20-30 ثانیه فقط جنازه هایی با رودی از خون روی زمین بودند. قیافه ی ویل را دید. چشمهایش مانند هیولایی شده بودند. دورشان قرمز شده بود. انگار که خون از ان ها میبارید و دندان هایش مانند دندان های شیطان بود- نه- خود شیطان بود.
جک با بی توجهی حرفش را کامل کرد: و دوما هیچوقت یک خوناشامو تهدید نکن مخصوصا اگه "مست" باشه.
جک نگاهی به سر تا پای ویل کرد و سپس گفت: عالی میشه اگه مردم اینطور ببیننت و
به پلیس زنگ نزنن.
و بعد چشمش به  یکی از جنازه ها افتاد و خنده ای کرد.
- نه جک.نه. این یکی رو نیستم.
*******************
لباس ها تنها کمی برایش گشاد بودند.
- خب حالا اگه با این تیپت تو هتل راهمون بدن عالی میشه.
مهاندار هتل ان ها را به داخل هتل دعوت میکند و وارد میشوند. به سمت پذیرش میروند و تمام کارها در چند دقیقه با نفوذ ذهنی انجام میدهند.
کلید را میگیرند و به سمت اسانسور میروند.
به در اتاق که رسیدند ویل داشت بیهوش میشد. در را باز کرد و وارد اتاق شد. زود ویل را روی تخت خواباند.
********************
ادامه دارد...
پیشنمایش قسمت بعد
( ویرجینیا. شهر شیاطین)
چند خوناشام را جلوی خودش میدید حداقل 5 تا از ان ها تنها بیشتر از 40 سال سن داشتند.
{ باشه بچه ها بیاید ببینم چکار میکنید}
یکی از خوناشام ها حملی مکیند. ویل به راحتی جاخالی میدهد و مشت او به هوا میخورد. ویل دستش را درون سینه ی او میبرد و قلب اش را در میاورد. و با صدایی بلند میگوید: بعدی ...

_________________________
تاپیک نظرات:   http://animeplanet.ir/thread-1433.html
 
پاسخ
#3
قسمت 2
{ چرا گوشیشو بر نمیداره؟}
منظورش با دوستش اولین بود از وقتی که رفته بود نیویورک هرچی که با او تماس می گرفت جواب نمیداد. گوشی را برداشت و به مادر اولین زنگ زد:
- سلام خوب هستین؟
- سلام. ممنون شما؟
- من جیل هستم دوست اولین...
- اه جیل خوشحالم که صداتو میشنوم. ببینم از اولین خبری شده؟
- نه هنوز. زنگ زدم که از شما بپرسم ولی ظاهرا که شما هم چیزی نمیدونید. ببخشید من کار دارم باید برم.
- باشه برو به کارت برس. هر وقت وقت کردی به منم یه سر بزن.
- باشه. خداحفظ.
- خداحفظ.
جیل گوشی را قطع میکند و به سر پستش در فروشگاه بر می گردد. همکارش ریک را می بیند که مشغول باز کردن بسته بندی یک جعبه هست. ریک به او میگوید: چی شد از اولین خبری شده؟
- نه به مادرشم زنگ زدم ولی اونم خبری نداشت.
***************************
ویل  از دور به خانه ای که لوسی به او برای اقامت داده بود نگاه میکند. خانه ی بزرگی بود ولی باید یکم تمیز میشد. ولی به هر حال ویل باید یکم با این شهر عجیب اشنا می شد. یک روز بود که به جای خون انسان خون اهو و سنجاب و حیوانات دیگری را خورده بود.
به همین دلیل به سمت بازاری که در مرکز شهر بود میرود. باید پیاده میرفت چون جک زودتر ماشین را برده بود.  سپس حرکت کرد و آرام آرام در پیاده رو قدم زد. همیشه از شب و خیابونایی به این خلوتی خوشش می امد. یک لحظه به مردی برخورد کرد. بعد از برخورد ان ها مرد به زمین افتاد و میوه هایی که خرید کرده بود از کیسه ها بیرون ریخت.
- هی ! حواست کجاست لعنتی؟
- ببین مرد من...
ولی صدایش با مشتی که به صورتش برخورد می کند قطع می شود.
مرد از این که تنها سر ویل کمی به چپ متمایل شده بود تعجب می کند.
{ یک فانی. یک انسان فقیر به من ضربه زده . و  فقط به خاطره اون قرارداده مسخره نمیتونم کاری کنم}
مرد بیکار نمی ایستد و مشتی دیگر این بار به شکم او میزند. ویل کمی به جلو خم میشود و شکمش را میگیرد. مشتش را عقب میبرد تا به مرد ضربه ای بزند ولی همان موقع صدایی در ذهنش میشنود.
{ اگه سنگو میخوای نباید قانونارو بشکنی!}
زیر لب زمزمه می کند لعنت به تو!
**************************
در حالی که از موبایل فروشی بر میگردد . به ساعت جدیدی که خریده بود نگاه میکند. حداقل میتونست با خرید کمی تفریح کند.
واقعا اعصابش خرد بود که نتوانسته بود با نفوذ ذهنی و بدون پرداخت پول ان ها را بخرد.
{ قول میدم نفر اولی رو که دیدم گردنشو پاره کنم}
و یک دفعه وارد کوچه ای تاریک میشود. تنها پیکری را جلوی خودش میبیند. و بعد با تمام خشمش اماده ی نوشیدن او می شود. ولی در لحظه ی آخر می ایستد. با نگاهی مبهوت نگاه می کند. یک حس خاصی داشت. ترس نبود. تردید نبود. پس چی بود که پس از این همه سال باعث شده بود برای اولین بار از کشتن کسی ممانعت کند ان هم با ان همه خشمی که داشت. برای چند ثانیه تنها با چشمانی نیمه گشاد شده به پیکر رو به رویش نگاه می کرد.
- ببخشید اقا. اقا...
ویل یک لحظه به خودش می امد.
-  اوه ببخشید خانوم من اصلا حواسم نبود.
- چرا مگه چیزی شده؟
ویل دوست نداشت ولی به اتفاقی که ممکن بود برای ان چهره ی زیبایی که می دید بیفتد فکر کرد. به چشمهای مشکی دختر نگاه کرد و گفت: نه من فقط  تو حال خودم نبودم.
دختر سرش را  به نشانه ی تایید تکان می دهد. به کیسه خرید هایی که در دست دختر بود نگاه می کند و با لبخند میگوید: اون ها به نظر سنگین میان. کمک نمیخواین.
و بدون ان که منتظر جواب شود ان ها را از دست دختر می گیرد.
- ممنون اما لازم نیست که...
- نه مشکلی نیست یک جبران برای اینکه ترسوندمت بدون.
*********************
به در خونه که رسیدند. دختر خرید ها را از او گرفت.
- ممنون که کمکم کردید.
- خواهش میکنم. راستی اسمتون چی بود؟
- من جیل هستم. و شما؟
- منم ویلم.
- از اشنایی خوشبختم.
با لبخندی جواب میدهد: منم همینطور.
- میخواین بیاین تو؟
با این حرفش اجازه ورود خوناشام را به خانه اش داده بود. ویل میتوانست با او به درون منزلش برود. و تمام شب را با او بگذراند. ولی حس شرافتی که همین امشب در او پدید امده بود. نمیگذاشت که این کار را انجام دهد.
- نه ممنون. من کمی کار دارم که باید انجام بدم. راستی شما تو فروشگاه جکسونز کار میکنین؟
- اره . چطور مگه؟
- اخه راه دوریه تعجب میکنم که هر روز این همه راهو پیاده میری و برمیگردی. اگه نیازی هست من ماشین دارم و میتونم که...
- نه نیازی نیست همینطوری هم خیلی به شما زحمت دادم.
- نه اصلا. پس فردا میام دنبالتون.
لحظه ای کلید او بر زمین میافتد. کلید ها را بر میدارد. ولی وقتی که اطرافش را نگاه می کند اثری از مرد نمی بیند.
{ چه مرد عجیب و خوشتیپی!}
**************************
ویل وارد خانه میشود و جک را میبیند که جلوی تلویزیون نشسته و ابجو میخورد.
- سلام جک.
- هی ببین کی اومده!پیاده روی حال داد؟
- خفه شو!
جک خنده ای کوتاه میکند.
- خب ببینم سرگرمی ای برای خودت درست کردی؟
- سرگرمی؟
- اره دیگه تو که بهتر از من میدونی دیگه ویل. رفتن به بار و اشنا شدن با یه دختر جذاب و ... .
ویل لحظه ای به فکر فرو می رود. حرف های جک او را یاد امشب انداخت. حسی که امشب داشت خیلی عجیب بود.{ تا حالا احساسش نکرده بودم}
 ***************************
لوسی به مایک که به نوعی معاون و دوست صمیمی اش بود نگاه می کند میگوید: وضعیت امروز چطور بود؟
- خوب بود. فقط یک مورد قانون شکنی داشتیم که اون هم بش رسیدگی شد.
- خوبه. و از دو تا مهمونمون چه خبر؟
- اون ها هم ارام بودن. فکرش رو نمیکردم که تا این حد راحت رامشون کردی.
- نه کار من نبود. میدونی اونا یک نقطه مشترکی با هم دارند.
نفس عمیقی می کشد و ادامه میدهد: اون ها هم دیگر و کامل میکنند. اگه یکی زیاده روی کنه اون یکی جلوشو میگیره. به خاط همینه که هیچوقت تو دردسر نمیفتن.
***************************
ویل درحالی که  روی تخت خوابیده بود به سقف زل میزد و به اتفاقات امشب فکر میکرد. تمام فکرش مشغول بود.
{ امشب شب عجیبی بود. یک احساس عجیبی نسبت بهش دارم. نمیدونم به کی یا چی؟ ولی از ایت احساس خوشم میاد کمی لذت بخش و کمی وهم اوره. یک دلهره ی عجیبی دارم. ولی این دیگه چه کوفتیه؟}
ادامه دارد...
   تاپیک نظرات:   http://animeplanet.ir/thread-1433.html
 
پاسخ
#4
ویل به ماشین سیاهش تکیه داده بود و منتظر بود. نگاهی به ساعتی که دیشب خریده بود می اندازد
{ ربع ساعت دیرکردی!}
تصمیم میگیرد برود و در بزند. به سمت در چوبی خانه حرکت میکند و همینکه دستش برای در زدن بالا می اید در باز می شود و فردی به سرعت به او برخورد میکند. برای اینکه فرد نیافتد او در دستانش می گیرد. جیل بود. ویل تعجب کرد. معمولا اسم دختر ها یادش نمی ماند. می توانست صدای تپش قلب جیل را  احساس کند. صدای گردش خونی که در ان اتفاق می افتد و عطش سیری ناپذیری برای ان. خیلی خودش را کنترل کرد که دندان هایش بیرون نزنند. جیل سر پا ایستادو گفت: واقعا ببخشید! نمیخواستم انقدر دید کنم و عجله داشتم...
- نه مشکلی نیست.
و به سمت ماشین میروند. ویل در را برایش باز می کند و سپس خودش سوار می شود. ماشین را روشن می کند و راه میافتند. جیل داشت با موبایلش کار می کرد. ویل به این اهمیت نمی داد که او چه کاری انجام میدهد. فقط در حالی که یکی از لبخند های جذابش را به لب داشت از گوشه چشم به او نگاه می کرد.
********************
جک روی میز جلویی بار نشسته بود.
- یکی دیگه لطفا.
وبه لیوان ویسکی ای که پر می شد نگاه می کرد. مردی را دید که کنارش نشسته است. به نظر حال خوبی نداشت.
- هی مرد مشکلت چیه؟
مرد ظاهری متعجب به خود میگیرد و می گوید: شما؟
-یه مسافر.
- تازه اومدی ایجا؟
- اره چطور مگه؟
- خب این بار مشتری جدید کم داره.
- خب! نگفتی مشکلت چیه؟
- خلاصه میکنم عاشق یه دختر شدم و الان یه هفتست که خبری ازش نشده!
- اسمش چیه؟
- اولین! راستی خودتو معرفی نکردی.
- جک هستم.
- من هم ریک هستم.
- خوشبختم ریک!
- خب بگو! مشکل تو چیه؟
- خوب می دونی نمیدونم این یه هفته که اینجامو باید چکار کنم. نه اینجارو بلد هستمو نه...
- اره خب. پس خوش شانسی که من هستم که بت اطراف رو نشون بدم.
- جدا؟ ممنون میشم.
یک لحظه صدای در اومدو دختری وارد شد. جک متوجه شد همه به دختر نگاه می کنند. لوسی بود. ریک برایش دستی تکان داد و سلام کرد. لوسی هم با تکان دادن سرش جوابش را داد.
- سلام جک! می بینم که زود دوست پیدا می کنی!
جک نگاهی به ریک می اندازد و می گوید: تو این خانم رو میشناسی؟
- اره گفتم که این بار مشتری زیاد نداره. ایشونم از مشتریای همیشگی هستن.
- هی ریک! نظرت چیه شهر رو به دوست جدیدمون نشون بدیم؟
- فکر خوبیه.
لوسی به صورت جک زل زد و گفت: خوشحالم که می تونم بیشتر بشناسمت!
جک از این حرفش شوکه شد ولی بعد بیخیالش شد و به دنبال ان ها راه افتاد.
*******************************
{ بالاخره فهمیدم این احساس چیه! و بعد سالها دوباره ترسیدم. عجیبه خیلی وقت بود که نترسیده بودم و احساس خاصی نداشتم. حالم خوب بود... سالهاست خوبه ولی... اسمون زندگیه من خیلی بزرگه. هر چیزش برام اشناست. هر چیزی که بود را امتحان کردم. از اول تا اخرشو رفتم. ولی هر وقت خواستم به این یکی برسم حالم خراب شد. دوباره بدتر شدم. شاید بخاطر همین نسبت به دنیا بدبین شدم. }
ویل فهمید درونش چه چیزی در جریان است.
{ لعنتی! این مثل صدای زنگیه که باعث میشه دوباره رنگا برگردن. من نمیخواتمش. ولی من که خاموشش کردم.}
************************************
200 سال قبل
- ولی ویل این که ترس نداره.
- من نمیدونم این چه حسیه نمیخوامش. این ذهن من خیلی تاریک تر ازین حرفاست.
- ولی میتونی به خودت یه فرصت دوباره بدی! من خودم دیدم. کسایی مثل تو که دوباره اونو پیدا کردن. ولی اول یاد توش غرق بشی تا بفهمی شنا کردن داخلش اسونه.
***********************************
- اه  لعنتی! بس کن دیگه این چیزارو از ذهنم بیرون کن نمیخوامش. نمیخوام ذره ای انسانیت داشته باشم. برو و با همون انسان های کم ارزش بگرد. اگه اینکار و نکنی رگاتو خشک میکنم. نمیخوام باز اشتباه کنم.
-------
اینها چیزهایی بود که ویل می خواست به او بگوید ولی بازهم نمیتوانست. نمیدانست چه بلایی سرش امده. دوباره جک ماشین را به شکل عجیبی برده بود. همیشه هم ویل متعجب می شد که چرا کلید ها در جیبش نیستند. حتی اگه روبروی یک فروشگاه پارک شده باشد.
- سلام ویل.
- سلام خوبی؟
جیل لبخندی می زند و جواب می دهد: ممنون. ولی فکر کنم با این بارونی که داره میاد سرما بخورم.
- مشکلی نیست. شانس اوردی که من هستم و میرسونم...
یادش امد که ماشین نیست.
- اه ! خب فکر کنم باید تا بارون بند میاد یه جایی بریم.
جیل به کافه ای که روبروی فروشگاه بود اشاره کرد و گفت: فکر کنم اونجا خوب باشه!
- باشه! بریم.
و با عجله از زیر سایه ی ساختمان ها به طرف کافه می روند و وارد می شوند. روی صندلی ای کنار پنجره می نشینند.
- یک قهوه لطفا!
و بعد به جیل نگاه می کند که سفارش بدهد. پیشخدمت می گوید: وشما؟
- من یه شیر شکلات.
-حتما!
و از سر میز می رود.
-جیل و ویل-
- خب جیل یکم از خانوادت بگو!
ویل می بیند که با گفتن این جمله جیل صورتش در هم می رود. ویل ادامه می دهد: ا... . ببخشید اگه ناراحتت کردم.
- نه مشکلی نیست. اخه خیلی وقت نیست که از دستشون دادم.
- واقعا متاسفم. درکت می کنم.
- ممنون.
جیل لبخندی می زند و میگوید: خب خانواده ی تو چی؟
- خب خانواده ی من اصلا وضعیت خوبی نداره. یه پدر عوضی داشتم که هیچ برای خواسته های پسراش احترام قائل نمیشه و یه مادر که مرده.
- ظاهرا خانوادتو دوست نداری!
- هیچوقت دوست نداشتم.
و ناگهان صدای در می اید و دو نفر وارد می شوند. ویل از دیدن صحنه تعجب می کند! واقعا عجیب بود. جک و لوسی را میدید که دستانشان به هم گره خورده بود و وارد می شدند.
- سلام ویل! تو هم اینجایی.
و بعد نگاهی به جیل می اندازد و میگوید: و این خانم زیبا کی هستن؟
- ایشون جیل هستن.
و سپس خطاب به جیل میگوید: این برادم جک هست.
جک با ذهنش برای او پیام می فرستد{ جدا! برادر؟}
لوسی به جک نگاه می کند و اخمی به او میکند. { حالا یه ذره هم از قدرتام استفاده کنم که اشکالی نداره داره؟}
لوسی صدایش در می اید و میگوید : اره منم اینجا کشکم. جدا کسی منو ندید؟
ویل خنده ای می کند و میگوید: اخه خیلی بزرگی زیاد تو چشمی!
ویل به کنایه از قد نسبتا کوتاه لوسی این را گفته بود.
- از شوخی بگذریم . لوسی ایشون جیل هستن و جیل ایشون لوسی هستن.
صدای انها همزمان می اید. ویل به جک نگاه می کند و میگوید باید خیلی چیزا رو توضیح بدی.
- عذز میخوام. من و جک با هم یه کارایی داریم.
- باشه! برین به سلامت.
- جیل و لوسی-
لوسی روی صندلیه روبروی جیل میشیند و می گوید: این پسرا واقعا عجیبن نه؟
- اره خب. همشون همینطورین.
- جدا نمیدونن یه خانم نباید تنها گذاشت.
سپس چشمکی می زند و می گوید: مخصوصا اگه سر قرار باشن.
- کدوم قرار؟
- بی خیال ! منم یه پسر به خوشتیپیه اون میدیدم باش قرار میزاشت.
- ولی من و اون اینطور نیستیم.
- اه! حالا بی خیال راستی موهاتو کجا ارایش می کنی؟ خیلی قشنگن.
-توی همون ارایشگاه که داخل همین خیابونه سر نبشه.
- میای یه بار با هم بریم؟ من خیلی وقته به موهام نرسیدم.
- باشه حتما.
- جک و ویل-
- می بینم که دستت توتی دست دخترست!
- اره خب! حسودیت شد؟
- اره جون خودت. من به  تو و اون کوتوله حسودی کنم؟
-شاید قدش کوتاه باشه.
چشمکی میزند و ادامه می دهد: ولی باید دقیق تر نگاهش کنی.
- اه! خب ظاهرا بارون بند اومده من برم اون دختره رو برسونم.
- راستی اون دختره خوشگل چطور؟ باش قرار گذاشته بودی؟
ویل اهی می کشد میگوید: شاید!
پایان
ادامه دارد....

   تاپیک نظرات:   http://animeplanet.ir/thread-1433.html
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 690 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  Petrichor(بوی باران) Emma Hunter 11 909 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۰۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Emma Hunter
  «آخرین نور امید» Jade 2 315 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 242 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 169 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.