• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: تاپیک نظرات داستان جیغ
#1
نظراتتون در مورد داستان جیغ رو لطفا اینجا بذارین
متشکرم 1
[عکس: rain_nature_animated_gif_35.gif]

بزن باران
... که چتر بسته یعنی دل سپردن... 
 
پاسخ
#2
خب اول از همه شروع جالبی داشت و اسمش هم خیلی جذاب بود 
اینکه شخصیت اصلی یک دختربچه 12 ساله هست هم باحال بود 
ولی به نظر من یک تناقض بین شخصیت های ایدا بود.از یک طرف ایدا رو خیلی بچه نشون دادی.خب مسلما هیچکی برای بچه 12 ساله لالایی نمیخونه و همین طور اینکه میگه از تاریکی میترسه
و از طرف دیگه خیلی سریع درک کرد که چه اتفاقی افتاده و خانواده اش مردن.خیلی هم راحت فکر کرد:اوه همه خانواده ام رو از دست دادم
اینجاش یک مقدار غیر قابل هضم بود
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#3
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۰۹:۵۹ ب.ظ)Emma Hunter نوشته: خب اول از همه شروع جالبی داشت و اسمش هم خیلی جذاب بود 
اینکه شخصیت اصلی یک دختربچه 12 ساله هست هم باحال بود 
ولی به نظر من یک تناقض بین شخصیت های ایدا بود.از یک طرف ایدا رو خیلی بچه نشون دادی.خب مسلما هیچکی برای بچه 12 ساله لالایی نمیخونه و همین طور اینکه میگه از تاریکی میترسه
و از طرف دیگه خیلی سریع درک کرد که چه اتفاقی افتاده و خانواده اش مردن.خیلی هم راحت فکر کرد:اوه همه خانواده ام رو از دست دادم
اینجاش یک مقدار غیر قابل هضم بود

باریکلا‌.. اصلا حواسم به تناقض سن و قضیه لالایی نبود
کلا به نظرم متاسفانه آخرش یه کمی هول هولکی تموم . ولی به خاطر وضعیت زمانی و اینکه مضارع بود زمانش سخت شده بود آخر کار متاسفانه... یعنی همزمان با این که اون افراد به صورت منطقی باید زود میرفتن این هم باید تصمیم رو میگرفت قائدتا 
راستی  خیییلی ممنونم بابت نظرت
[عکس: rain_nature_animated_gif_35.gif]

بزن باران
... که چتر بسته یعنی دل سپردن... 
 
پاسخ
#4
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۹ ب.ظ)Meysam نوشته:
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۰۹:۵۹ ب.ظ)Emma Hunter نوشته: خب اول از همه شروع جالبی داشت و اسمش هم خیلی جذاب بود 
اینکه شخصیت اصلی یک دختربچه 12 ساله هست هم باحال بود 
ولی به نظر من یک تناقض بین شخصیت های ایدا بود.از یک طرف ایدا رو خیلی بچه نشون دادی.خب مسلما هیچکی برای بچه 12 ساله لالایی نمیخونه و همین طور اینکه میگه از تاریکی میترسه
و از طرف دیگه خیلی سریع درک کرد که چه اتفاقی افتاده و خانواده اش مردن.خیلی هم راحت فکر کرد:اوه همه خانواده ام رو از دست دادم
اینجاش یک مقدار غیر قابل هضم بود

باریکلا‌.. اصلا حواسم به تناقض سن و قضیه لالایی نبود
کلا به نظرم متاسفانه آخرش یه کمی هول هولکی تموم . ولی به خاطر وضعیت زمانی و اینکه مضارع بود زمانش سخت شده بود آخر کار متاسفانه... یعنی همزمان با این که اون افراد به صورت منطقی باید زود میرفتن این هم باید تصمیم رو میگرفت قائدتا 
راستی  خیییلی ممنونم بابت نظرت
خواهش 4
خب ببین میتونی یک کار بکنی.اگه کلا شخصیت ایدا رو شجاع کنی و اولش رو تغییر بدی که تصمیم آخرش نسبتا منطقی میشه(اگرچه شخصیت شجاع یکم کلیشه و مسخره است)
یا میتونی آخرش به جای اینکه ایدا کاملا هوشیار و منطقی تصمیم بگیره،بعد از شنیدن صدای گلوله از شدت ترس و نگرانی جیغ بزنه یهو بپره از ماشین بیرون بره سمت جسد های مامان باباش و اینا 
اونجا بهش تیر بزنن تا بتونن زود برن
فکر کنم این طوری طبیعی تر میشه
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#5
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۵۵ ب.ظ)Emma Hunter نوشته:
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۹ ب.ظ)Meysam نوشته:
(۱۰-۰۱-۱۳۹۷, ۰۹:۵۹ ب.ظ)Emma Hunter نوشته: خب اول از همه شروع جالبی داشت و اسمش هم خیلی جذاب بود 
اینکه شخصیت اصلی یک دختربچه 12 ساله هست هم باحال بود 
ولی به نظر من یک تناقض بین شخصیت های ایدا بود.از یک طرف ایدا رو خیلی بچه نشون دادی.خب مسلما هیچکی برای بچه 12 ساله لالایی نمیخونه و همین طور اینکه میگه از تاریکی میترسه
و از طرف دیگه خیلی سریع درک کرد که چه اتفاقی افتاده و خانواده اش مردن.خیلی هم راحت فکر کرد:اوه همه خانواده ام رو از دست دادم
اینجاش یک مقدار غیر قابل هضم بود

باریکلا‌.. اصلا حواسم به تناقض سن و قضیه لالایی نبود
کلا به نظرم متاسفانه آخرش یه کمی هول هولکی تموم . ولی به خاطر وضعیت زمانی و اینکه مضارع بود زمانش سخت شده بود آخر کار متاسفانه... یعنی همزمان با این که اون افراد به صورت منطقی باید زود میرفتن این هم باید تصمیم رو میگرفت قائدتا 
راستی  خیییلی ممنونم بابت نظرت
خواهش 4
خب ببین میتونی یک کار بکنی.اگه کلا شخصیت ایدا رو شجاع کنی و اولش رو تغییر بدی که تصمیم آخرش نسبتا منطقی میشه(اگرچه شخصیت شجاع یکم کلیشه و مسخره است)
یا میتونی آخرش به جای اینکه ایدا کاملا هوشیار و منطقی تصمیم بگیره،بعد از شنیدن صدای گلوله از شدت ترس و نگرانی جیغ بزنه یهو بپره از ماشین بیرون بره سمت جسد های مامان باباش و اینا 
اونجا بهش تیر بزنن تا بتونن زود برن
فکر کنم این طوری طبیعی تر میشه

طبیعی تر که آره ولی یه دیالوگ گات هست که میگه وقتی میترسیم تنها وقتیه که میشه شجاع بود 
بعدم این داستان رو یه مقداری از یه ماجرای واقعی الهام گرفتم راستش (البته الهام فقط این داستان فقط تو شخصیت اصلی شباهت داره به اون ماجرا) ... بعدم ببین برداشت خاصیه... ینی میشه گفت شجاعت... میشه هم گفت اونقدری علاقه مند به خانواده اش و وابسته به اون هاست که ترجیح میده اینطوری زندگیشو تموم کنه... اصن با توجه به سنش این برداشت به نظرم منطقی ترم هست39
[عکس: rain_nature_animated_gif_35.gif]

بزن باران
... که چتر بسته یعنی دل سپردن... 
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  نثر ها ، نظم ها و داستان های نغز سجاد 19 938 ۳۰-۰۵-۱۳۹۷, ۰۶:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: سجاد
  متن/اشعار/دلنوشت NUMB 64 3,575 ۲۵-۰۵-۱۳۹۷, ۰۳:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NUMB
  یک سوال از تمام دنبال کنندگان بخش نویسندگی cloudstrife 0 104 ۲۳-۰۵-۱۳۹۷, ۰۹:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife
  تاپیک نظرات داستان رایحه 末吉ケイ 0 182 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۸:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  رایحه 末吉ケイ 1 203 ۱۷-۰۳-۱۳۹۷, ۰۳:۳۵ ق.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.