• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: داستان جیغ
#1
اهههههه بسه دیگهههه...کی میرسییییم پس 
صدای جیغم همه رو میترسونه‌... حتی خودمو... خیلی صدا پیچید. انتظار نداشتم.. اولین واکنش متعلق به خواهر عزیز تر از جانمه که با یه توگوشی تمیز حالمو جا میاره و میگه:
آروم باش وحشی... چته... ما هم خسته ایم هممون این کارا چیه
سریع جواب میدم:واسه چی میزنی خو... ده ساعته تو راهیم... این جاده هم که تاریکه تاریکه آقاااا من به چه زبونی بگم از تاریکی میترسممممم... 
مامان که رو صندلی کنار راننده نشسته هزارمین شکلات رو بهم تعارف میکنه و میگه: دخترکم... یه مقداری صبر داشته باش عزیزم دیگه فک کنم کم کم داریم میرسیم‌‌‌... مگه نه حمید جان؟
سه تایی سرمون رو به سمت بابا بر میگردونیم و منتظریم با یه جمله امیدمونو بیشتر کنه... ولی بابا... جواب نمیده... خیره شده به جلو.. ‌اصلا حواسش با ما نیس‌‌‌... 
مامان که جوابی نگرفته شونه ی بابا رو تکون میده میگه:حمییید 
بابا به خودش میاد: سریع سرشو تکون میده و جواب میده:جانم جانم.. ‌
مامان دوباره میگه:داریم کم کم میرسیم دیگه... مگه نه؟ بابا جواب میده:امممم... آره... دیگه فک نکنم راه زیادی مونده باشه.. 
سارا با حالتی مشکوک میگه:نمیخوام جو منفی بدما... ولی یک ساعتی هست که ماشینی تو جاده ندیدم...بابا مطمئنی که راهو درست اومدی ؟؟؟
بابا یه مقداری هول میکنه و میگه:هومممم راستش... 
دوتایی جیغ میکنیم:بابااااااااااا. 
بابا جا میخوره و سریع میگه: آرووووم باشین. فک کنم یه جایی رو باید میپیچیدم ولی مستقیم اومدم... طوری نیست حالا... فک کنم کم کم دوباره جاده اصلی پیداش بشه. 
خودمو ول میکنم رو صندلی... خسته شدم دیگه... 
خیلییی مشتاق این مسافرت بودم...اصن این چند روزه همش داشتم بهش فکر میکردم...  از همون روزی که بابا اومد تو خونه و بلند گفت بچه ها یه خبر خوب... آخر هفته قراره بریم شمال... 
من هم دیگه دست از پا نمیشناختم... یهو پریدم و محکم سارا رو بقل کردم اینقد محکم که فک کردم الانه که دیگه منفجر بشه... اونم خنده کنان هلم داد اونور... 
کاش لا اقل عروسک هامو آورده بودم تو ماشین... همشون تو صندوق عقبن... چه قد حوصله ام سر رفته‌‌‌... 
همین طوری که سرم پایینه و با ناراحتی تو فکرم سارا دستشو میکشه رو سرم و موهامو تکون میده... همیشه عاشق این کارش بودم... یه کمی مورمورم میشه و میخندم... سرمو میارم بالا و نگاش میکنم.. با اون چشمای آبی بزرگ و مهربونش داره نگام میکنه و لبخند میزنه... آروم آروم ول میشم رو صندلی و سرمو میذارم رو پاهاش‌‌‌... عاشق خواهرمم.. نمیدونم واقعا وقتی بخواد بره دانشگاه یا واااای اگه بخواد ازدواج کنه من چیکار کنم... دیگه تنهای تنها میشم... دوس ندارم به این چیزا فک کنم... چشمامو میبندم... از شوق رسیدن از اول مسافرت تا حالا خوابم نبرده... چشمام کم کم سنگین میشه و... 
***
اوخ... از تکون های زیاد ماشین از خواب بیدار میشم... 
با صدای گرفته و غرزنان میگم: چی شده؟؟؟
کسی جواب نمیده... سرمو بالا میارم و صورت سارا رو میبینم که با نگرانی بیرون پنجره رو نگاه میکنه... دوباره ماشین تکون میخوره
از عقب و سمت راست ماشین صدای بوق های پشت سر هم میشنوم... بلند میشم و روی صندلی میشینم... همون طورکه دارم خودمو بالا میکشم که بیرون از پنجره رو نگاه کنم... میپرسم:مامان... چی شده؟؟؟
مامان هم با صدای لرزان جواب میده: هیچی عزیزم...(یکم صداش رو پایین میاره) حمید جان لطفا کاری بهشون نداشته باش... راه خودتو برو... 
به زور از پنجره خودمو میکشم بالا... دو تا ماشین که هر کدوم چهار سرنشین جوون دارن دور ماشین ما هستن و دارن ماشین مون رو به اطراف هدایت میکنن‌.  صدای داد وقهقهه بلندشون رو راحت میشنوم... به نظرم حالشون خوب نیست.. آخه ادم عادی که اینطوری رفتار نمیکنه... خودمو میکشم به سمت جلوی ماشین...به صورت مامان و بابا نگاه میکنم... هر دوتاشون خیلی ترسیدن. مثل سارا... ماشینی که سمت راست مونه یه مقدار ازمون فاصله میگیره.. بعدش باسرعت میزنن به کنار ماشینمون‌‌‌‌...  کنترل ماشین دست بابام خارج شده... ولی با کلی تلاش ماشینو توی جاده نگه میداره... بابا اعصابش خورد شده... یه دفعه داد میزنه... مامانم با التماس بهش میگه:حمید تو رو خدا کاری نکن فقط راه تو برو... ولی دیگه دیر شده بود بابا هم یه مقدار ماشینو میبره سمت راست و بعد محکم میکوبونه به ماشین اونا... 
صدای خنده هاشون قطع میشه... ماشین اونا قوی تر و بزرگ تره و  زیاد مشکلی براشون پیش نمیادد... سرعتشون رو زیاد میکنن و یه کم جلو تر از ماشین ما راه جاده رو میبندن... بابا سریع پاشو میذاره روی ترمز... ماشین عقبی هم راه عقب رو میبنده... راه فرار نداریم...  هر هشت نفرشون پیاده میشن... همشون جوونای بیست و خورده ای ساله ان...  یکیشون که موهاش بلنده میاد دم در راننده و با
 مشت میکوبیونه روی شیشه و داد میزنه:چه غلطی کردی؟؟؟پیاده شو. پیاده شو تا شیشه رو نشکستم عوضی‌
مامان زجه میزنه:نه حمید تو رو خدا پیاده نشو.. (بعد برمیگرده سمت مرد بیرون ماشین و بریده بریده میگه) آقا تقصیر ما بود ببخشید فقط تو رو خدا بذارین ما بریم. 
مرد انگار که چیزی نشنیده همچنان به شیشه ضربه میزنه و میگه بیا بیرون زود باش... 
بابا چاره ای نداره... و... در رو باز میکنه‌‌‌...
از ترس گریه ام گرفته... بر میکردم سمت سارا... خشکش زده... 
مرد مو بلند همش داره سر بابام داد میزنه ولی متوجه نمیشم که چی میگه... بابا هم داره سعی میکنه که آروم باهاش حرف بزنه... که یهو مرد سر بابامو میکوبه به کاپوت ماشین. مامانم درو باز میکنه و پیاده میشه... سارا هم به سرعت در رو باز میکنه. وقتی داره پیاده میشه دستشو میگیرم. بر میگرده به سمتم. دوباره زل میزنم تو چشمای آبی نگرانش. آروم بهم میگه برو پایین صندلی دراز بکش بعد دستمو ول میکنه و در رو میبنده من که هنوز دارم گریه میکنم کم کم خودمو میکشم پایین صندلی.گریه ام بند نمیاد. از بیرون هم فقط صدای جیغ و داد میاد. من.... میترسم. سعی میکنم به خودم دلداری بدم... چیزی نشده که. بالاخره اونا هم آدمن. ما که کاریشون نداشتیم آخه. اونا هم احتمالا‌‌... تق. صدای شلیک گلوله بود..  و پشت سرش هم فقط صدای جیغ... صدای جیغ مامان و ساراس‌... ینی بابا... تق.. تق... صدای جیغ قطع شد.. ‌خدایا.. نههههه... سرمو چسبوندم به صندلی و گریه میکنم دستمو جلوی دهنم گرفتم که جیغ نزنم. ولی... چرا؟... اینطوری که همه ی اعضای خانواده ام رو از دست دادم... اگه من بمونم دیگه کی برام لالایی بمونه... باهام بازی کنه... برام کتاب بخونه... بغلم کنه... خدایا... صدای پاشون دور و دور تر میشه...  چیکار باید کنم... تصمیم سختیه... خیلی سخت... ولی... دستمو میبرم سمت در. ‌‌... آروم بازش میکنم و پیاده میشم... این احتمالا سخت ترین و آخرین تصمیم زندگیمه... من آیدا نعمت الهی تو دوازده سالگی تصمیم گرفتم که با خانواده ام باشم... چند قدم دیگه بر میدارم... صدای قدم هاشون قطع میشه... متوجه من شدن... بر میگردن...بعد از چن لحظه با هم بحثشون میشه. یکیشون میگه اون فقط یه بچه اس اگه همینجا ولش کنیم هم احتمالا خودش میمیره... اون یکی میگه نه قیافه مونو دیده نمیشه ریسک کرد...  گوشه ی چشمم رنگ قرمز میبینم ولی چشمامو میبندم... نمیخوام ببینم... میخوام تو آرامش‌.. تق‌.
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 673 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  Petrichor(بوی باران) Emma Hunter 11 887 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۰۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Emma Hunter
  «آخرین نور امید» Jade 2 308 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 236 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 164 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.