• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: Petrichor(بوی باران)
#1
بوی باران با عطرش، در هوا آغشته شده بود 
ماهی که بالای سر ما بود کاغذی نبود.بلکه یک ماه حقیقی بود.
ماهی که نورش صد برابر شمع ها بود.
ماهی که به جای اینکه نورش را به چوب های پوسیده زمین سالن تئاتر بتاباند ، صورت خوش سیمای او را روشن میساخت. 
بازتاب نور ماه در چشمان سبز رنگش ،چشمان مرا نوازش میکرد. 
خیسی چمن های زیر پاهایم به من یاد آوردی میکرد که این یک رویا نیست.

این آخرین نمایش ما بود...
نمایشی که بازیگران و تماشاگرانش فقط و فقط من و او بودیم.من برای او بازی میکردم و او مرا تماشا میکرد.او برای من بازی میکرد و من او را تماشا میکردم.

شب های پیش او رومئو بود و من ژولیت بودم
شبی دیگر او آلفرد بود و من پاتسی بودم
بعضی شب ها هم او ژان بود و من الیزابت بودم 

اما امشب ... 
ما نقشی را داشتیم که هرگز بازی نکرده بودیم
با اینحال در آن بسیار قهّار بودیم
نقشی منحصر بفرد و خارق العاده 
نقشی که بیشتر از همه شیفته اش بودیم...
ما نقش های خودمان را داشتیم.
روشنایی و تاریکی...
نور و سایه...
اینها نقش های من و او بودند.





آن آخرین نمایش ما بود
شاید هم اولین نمایش حقیقی ما
نمایشی که هر بار با حس کردن بوی باران ،خاطرات آن برایم به وضوح تداعی میشود...
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#2
قسمت اول
"او هیچی نمی دانست"
بدون اینکه به کشیده شدن دامن سفیدم روی زمین و کثیف شدنش توجه کنم ،رقص کنان از اتاق بیرون دویدم.در حین دویدن نگاهی گذرا به آینه کردم تا مطمئن شم سرخاب لب هام و گونه هام سرجاشه.به محض اینکه متوجه شدم همه چیز مرتبه،دوباره شروع به دویدن کردم و به سالن پذیرایی رسیدم. 
عموم به همراه همسر،  4 پسر و 3 دخترش سالن پذیرایی رو پر کرده بودند و صدای احوال پرسی شون بلند شده بود.اما با اینحال من تونستم در کسری از ثانیه ،چشمان عسلی رنگش رو پیدا کنم.چشمان عسلی رنگ جاناتان .جاناتان 22 ساله.جاناتان قد بلند که با لبخند آروم و نگاه متینش به من نزدیک میشد.
با هر قدمی که به سمت من برمیداشت،قلبم محکم تر خودشو به سینه ام میکوبید و میخواست هر چه سریع تر فاصله چند متری بین ما رو پر کنه.
صدای گرمش گوش هام رو نوازش کرد:"سلام آرورا... میبینم که از دفعه قبل خیلی بزرگ تر شدی."
چند ماه بود این صدای لذت بخش رو نشنیده بودم؟سرم رو بالا آوردم و موهام رو پشت گوشم دادم و براندازش کردم.پوتین های براق و تمیز ،کت سفید ابریشمی و پیرهنی با گلدوزی های ظریف به تن کرده بود.موهای کوتاه قهوه ای اش زیر نور شمع برق میزد...
سعی کردم به لبخندی ساده اکتفا کنم ولی اونقدر هیجان داشتم که ناخودآگاه دندون هام هم نمایان شدند.
دست های سردم در دست های گرم مردانه اش جا گرفت.علارغم دست هام،گردن و صورتم عرق کرده بود.لحظه ای ترسیدم که بوی عرق بدنم بر بوی عطرم غالب بشه.
صدایی از گلوم خارج شد:"سلام..."
جاناتان لبخند مهربون دیگه ای زد و دستم رو رها کرد و به سمت برادرم رفت.بعد از چند ثانیه دستم که توی هوا خشک شده بود رو به سختی پایین آوردم...سعی کردم گرمای دستش رو بخاطر بسپارم اما تلاشم با جلو اومدن بقیه پسرعمو ها و دخترعمو هام متوقف شد.
کمی خودم رو باد زدم تا جلوی پسرعمو ها و دخترعمو هام هوشیار به نظر برسم ولی تلاشم بی فایده بود.چون مدام زیرچشمی به جاناتان نگاه میکردم. به خنده آرومش،به قد بلندش ،به شانه های پهنش...همانطور که از بچگی نگاهش میکردم...ممکن بود بقیه بفهمن ولی برای من اصلا اهمیت نداشت.بهرحال مطمئن بودم جاناتان دیر یا زود از من خواستگاری میکنه...و وقتی ما با هم ازدواج کنیم...اوه،اون موقع من جاناتان رو در عشقم غرق خواهم کرد!حتی فکر کردن بهش هم باعث میشد زیرلب بخندم.
بعد از نیم ساعت خانواده به دور میز شام خوری جمع شدند و شروع به صحبت کردند.
پدرم گفت:"خب جیمز(عموم) چه خبر از کسب و کار؟"
جیمز صورتش را که از فرط کار به نظر چند سال پیرتر می آمد را جمع کرد و گفت:"فعلا داریم سعی میکنیم واردات ابریشم رو بیشتر کنیم.اما هنوز نتونستیم با عثمانی ها به نتیجه ای برسیم"
عموم یک تاجر بود به همین دلیل مدام با خانواده اش مهاجرت میکرد و هر چند ماه یک بار به خونه برمیگشت.در عوض،پدر من به کار های داخلی و نامه ها رسیدگی میکرد.
مادرم گفت:"جیمز، فکر نمیکنی دیگه داری پیر میشی؟شاید بهتر باشه کار رو به جاناتان بسپاری...آلفرد(پدرم)هم الان داره کم کم کارا رو به الکس(برادرم)میسپاره."
جیمز:"اوه نه به هیچ وجه!من هنوز پیر نشدم!هنوز میتونم کار کنم!تازشم جاناتان چندان علاقه ای به تجارت نداره..."
همه با تعجب به جاناتان نگاه کردند. جاناتان دست از غذا خوردن کشید و گفت:"بله درسته من بیشتر به هنر علاقه دارم...ولی با اینحال این وظیفه منه که جای پدرم رو بگیرم..."
چقدر جاناتان مسئولیت پذیر بود!چقدر فداکار و وظیفه شناس بود!
با صدای اروم تری ادامه داد:"اگرچه من به اندازه آرورا توی هنر استعداد ندارم...آرورا از همون بچگی که بازی میکردیم توی بازیگری استعداد داشت!بار ها هم گفتم که آرورا باید بازیگر شه!"
نتونستم لبخندم رو پنهان کنم...
او هیچی نمی دونست...نمی دونست همون بار اولی که بهم اینو گفت،به سرعت کلاس های تئاتر رو دنبال کردم.از 13 سالگی تا الان که 16 سالم شده...
اما به زودی میفهمید.من به زودی هنرم رو بهش نشون خواهم داد.دفعه بعدی که همدیگه رو دیدیم، من اون رو شیفته خودم خواهم کرد و بعد با هم ازدواج میکنیم...
___________
تاپیک نظرات:
http://animeplanet.ir/thread-1421-post-11522.html#pid11522
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#3
قسمت دوم
"ثانیه شماری"
برایان در حالی که دستاش رو توی هوا تکون میداد گفت :"بسه بسه ...استراحت میکنیم..."
و رو به من کرد و گفت:"آرورا؟امروز حالت بده؟ اصلا حواست سر جاش نیس ."
من و درینا نگاهی رد و بدل کردیم.ناخودآگاه هر دو لبخندی زدیم.درینا دوست صمیمی من بود.من همه چیز رو درباره جاناتان به او گفته بودم.بنابراین اون می دانست که جاناتان دیشب برگشته.درینا دختری ریزه نقش،مهربون، کمی لوس و یک سال از من کوچیک تر بود.
برایان رهبر گروه بود.معمولا در بازی ها شرکت نمیکرد و اغلب اوقات برنامه ریزی میکرد.یک پسر 19 ساله جدی و خونسرد که قدش تقریبا به دو متر میرسید!
گفتم:"نه چیزی نشده-"
حرفم با صدایی که از شنیدنش بیزار بودم قطع شد:"مگه نمیفهمی برایان؟نمیبینی چقدر مسته؟شرط میبندم شاهزاده رویاهاش برگشته"
به پسری که روی سن نشسته بود و پوزخند میزد چشم غره ای رفتم.پسری 14 ساله که با اون همه ادعاش چند سانت از من کوتاه تر بود.یک پسر بی فرهنگ و سطح پایین.
"بلیک"
کمی عصبی شده بودم اما با اینحال سعی کردم نمایانش نکنم.حداقل نمیخواستم بلیک متوجه عصبی بودنم بشه.
گفتم:"معلومه خیلی به حرکات من دقت میکنی...و میدونی چیه؟آره برگشته!چند ماه دیگه هم با هم ازدواج میکنیم!"
من چیز زیادی درباره جاناتان به بلیک و برایان نگفته بودم، اما با اینحال اونا کم و بیش از موضوع باخبر شده بودند.
بلیک خنده ای کرد و گفت:"اخه کدوم مردی عاشق تو میشه؟با این ادا اطوار ها و قهقهه های بلندت تو بیشتر اسباب مسخره مردها میشی تا اینکه جذب شون کنی"
حق با بلیک بود.شخصیت واقعی من یک دختر پر سر و صدا و پر انرژی بود.اگرچه من چون سه سال با اونا بودم شخصیت واقعیم رو بهشون نشون داده بودم.
اما در حقیقت پیش جاناتان،من همیشه خودم رو آروم نشون میدادم.این یکی از درس های مادرم بود.مرد ها دوست دارن زن شون پیش بقیه محجوب و با وقار و خانومانه رفتار کند اما وقتی تنها هستند طناز،شیطون و دلبر باشد.
خوشبختانه من هر سه تای اینها رو بلد بودم.فقط چند ماه دیگه...چند ماه دیگه...وقتی من و جاناتان با هم ازدواج کردیم ،من تمام اینها رو ...نه حتی بیشتر...همه رو به جاناتان هدیه میدم!
وقتی که من زن او میشدم،دلبری هایم فقط و فقط برای جاناتان میشد!
تصور کردم که جاناتان روی میز کارش که از جنس چوب درخت فندقه نشسته و نامه ها رو بررسی میکنه،سگ پشمالوی آلمانی روی فرش ریزبافت ایرانی دراز میکشه.با به مشام رسیدن بوی ارل گری،متوجه ورود خدمتکار با چایی میشیم.جاناتان عینک طلایی اش رو روی میز میگذاره.بعد از صرف چای،دستام رو دور گردن جاناتان میندازم.نور شومینه سایه من و جاناتان رو روی دیوار پشت سرمون حک میکنه...
به دنیای واقعیت برگشتم.خیلی دلم میخواست تو اون لحظات قیافه بلیک رو ببینم.
با اعتماد به نفس بیشتری گفتم:"تو خودت رو مرد حساب میکنی؟یک نگاه به خودت توی آینه بنداز.یک دختر از تو قد بلند تره!"
بلیک چند ثانیه با عصبانیت بهم خیره شد و سپس انگشتش رو داخل سوراخ بینیش کرد و محتویاتش رو جلوی من انداخت.
با اکراه سرم رو برگردوندم و دیگه چیزی نگفتم.هر موقع میخواست بقیه رو عصبی کنه همین کار رو میکرد. 
همون طور که گفتم ،اون یک پسربچه بی فرهنگ،پر ادعا و فقیر بود.من اگه میخواستم ،میتونستم به یک سالن تئاتر مجلل برم.جایی که دیگه مجبور نبودم هر هفته با صورت کثیف و موهای پر از اشغال بلیک رو به رو شم...ولی متاسفانه نمیشد.من نمیخواستم خبر بازیگری من جایی بپیچه و جاناتان بفهمه.
او باید غافلگیر میشد!اونقدر غافلگیر که نتونه جلوی عشقش رو بگیره و همون شب ازم خواستگاری کنه!
با گذشتن هر ثانیه ،میدونستم که دارم یک قدم به اون آینده نزدیک میشم.آینده ای که برای من تازه شروع زندگی بود...


 
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#4
قسمت سوم
"عشق زندگی من"
من عاشق بودم.عاشق تئاتر.عاشق تئاتری که جاناتان راهش رو بهم نشون داد.
من عاشق بودم.عاشق جاناتان.عاشق جاناتانی که راه تئاتر رو بهم نشون داد.
عاشق هر دو شون بودم و به زودی عشقم رو به عشقم خواهم داد و او عاشق من و عشقم خواهد شد.
شیفته ماکت های رنگ و وارنگ بودم.صدای برخورد پاهام روی زمین چوبی سن،موسیقی مورد علاقه من بود.من فقط آرورا فاستر نبودم.بلکه در پوستین هزاران نقش زندگی میکردم.از هزاران پنجره، زندگی را تماشا میکردم.هر شب یک لباس متفاوت رو به تن میکردم.
روزیلاند،پاتسی ،کاپوله،الیزابت،هلن،ژولیت...
درسته...ژولیت.من ژولیت بودم.
بازیگری من و بلیک از همه بهتر بود.برای همین تقریبا همیشه،قهرمان زن و مرد ما دو تا بودیم.من ژولیت بودم و او رومئو...
البته این چیزی بود که مردم فکر میکردند.رومئو حقیقی روی صندلی نشسته بود و مرا تماشا میکرد و بهم لبخند میزد.رومئو حقیقی من که زیبایی های تئاتر رو به من هدیه داده بود،و من چند روز دیگه زیبایی های بیشتری رو بهش خواهم داد...
بعد از سه سال تلاش،بالاخره تونستیم اسمی برای خودمون در بیاریم و کمی شهرت پیدا کنیم.برای همین برایان تونسته بود یک سالن تئاتر بزرگتر بگیره.هدف اصلی ما،اجرای یک نمایش در بزرگ ترین سالن تئاتر انگلستان،کُوِنت گاردن لندن بود(Covent Garden).
همون طور که گفتم ما توی این سه سال،توی یک سالن تئاتر در پایین شهر لندن کار میکردیم،ولی حالا به لطف پس انداز ها و برنامه ریزی های برایان میتونستیم به یک سالن بزرگ تر بریم.
و اولین اجرامون توی اون سالن،با شبی که جاناتان به لندن برمیگشت یکی بود، و همچنین شب ازدواج مون...
توی این چند ماه گذشته من به شدت تمرین کرده بودم.بار ها و بار ها جلوی آینه دیالوگ هام رو خونده بودم.بلیک رو مجبور میکردم بیشتر تمرین کنه.بلیک کلی غر میزد اما در نهایت قبول میکرد.
تماشاچی ها داشتن کم کم وارد میشدند.با وسواس از پشت پرده به جمعیت نگاه کردم. جاناتان هنوز نیومده بود. نظافتچی اینجا رو تمیز کرده بود اما با اینحال چندین بار دور سالن رو چک کرده بودم تا مطمئن شم هیچ آشغالی نیست.
بلیک در حالی که یقه اش رو مرتب میکرد، گفت:"حواست رو جمع کن اون وسط لیز نخوری.هر روز منو مجبور میکردی تا لنگ ظهر باهات کار کنم،وای به حالت خراب کنی!"
باهاش دهن به دهن نشدم.نمیخواستم عصبی تر بشم.اما حرف بلیک ناخودآگاه توی ذهنم شکل گرفت.
اگه لیز میخوردم چی؟اگه دیالوگ یادم میرفت؟اگه یکی از بازیگر ها بد بازی کنه؟اگه جاناتان اصلا نمیومد؟اگه آدرس رو پیدا نمیکرد؟اگه قطارش به مشکل بر بخوره؟
درینا دستام رو گرفت و سعی کرد ارومم کنه:"آرورا عزیزم ، چیزی نشده که.تو و بلیک همیشه این نمایش رو اجرا کردین و خیلی هم عالی بودین.مطمئن باش این دفعه از همیشه بهتر میشه."
لبخندی زدم اما بازم عصبی بودم... 
بعد از چند دقیقه پرده های قرمز کنار رفتن و بدن لرزان من نمایان شد.
قلبم از همیشه تند تر میزد.عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.
چشمام رو به صندلی ها دوختم.
ردیف اول...
ردیف دوم...
ردیف سوم...
ردیف چهارم...
ردیف پنجم...اونجا بود...صندلی شماره 43...
با همون لبخند همیشگی و لباس های مرتب و موهای خوش حالتش.
چشمان عسلی رنگش مثل خورشیدی فروزان بودن و پرتوهای محبت شون رو به قلب من تابوندن که باعث شد به سرعت اروم شم...
او اینجا بود...او اینجا اومده بود...تمام این راه رو اومده بود...
تا فقط و فقط منو تماشا کنه...
با این فکر دهنم رو باز کردم و با صدای رسایی اولین دیالوگم رو به زبون آوردم.
من باید اون شب میدرخشیدم!
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#5
قسمت چهارم 
"خواهر کوچولوی من"
-"روز شده،روز شده،عجله کن!زود برو!این همان چکاوک است که آهنگ ناهنجار می سراید.و نغمه هایش این همه تضاد های نامطبوع دارد.برخی میگویند چکاوک خوش میخواند ولی این یکی چنین نیست ،چون ما را جدا میسازد.دیگری می گوید چکاوک دچار افسون چشم وزغ میشود.ای کاش این دو صدای خود را با هم معاوضه ميكردند. چون اين صدا ما را از آغوش يكديگر جدا ميكند و تو را با نواي صبح گاهي از اینجا میراند . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌"
بلیک با بی قراری گفت:"هرچه روشنايي بيش تر شود تاريكي بدبختي ما فزوني میابد."
درینا در نقش پرستار با عجله وارد صحنه شد و گفت:"خانم!"
من:"بله پرستار؟"
درینا:"مادرت در شرف آمدن به اتاق تو است. صبح شده. احتياط كن. مواظب باش."
و سپس از صحنه خارج شد.
من:"پس اي پنجره، روز را اجازه ی ورود بده و جان و روح را خارج كن."
بلیک دستانم رو گرفت و گفت:"خدانگهدار !دستم را بفشار و من پایین می روم" 
(بخشی از نمایشنامه رومئو و ژولیت)
دستان زمخت و زخمی بلیک رو فشردم و در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بود با حسرت به چشم های سبزش خیره شدم.
اگرچه من همیشه مجبور بودم در همچین لحظاتی زانوهام رو خم کنم تا بخاطر کوتاه بودن قد بلیک،اسباب مضحکه تماشاچی ها نشیم.
به صورت بلیک نگاه کردم.این جزو معدود دفعه هایی بود که به خودش رسیده بود و نسبتا مرتب بود.
دستانم رو به آرومی رها کرد...همه چیز عالی پیش رفته بود...
موسیقی،هماهنگی،زمانبندی،صدا،بازی،دیالوگ،
همه چیز !
گه گاهی به جاناتان نگاه میکردم که چشم های خوش رنگش از اشک خیس شده یا با شگفتی و تعجب به ما خیره شده.چقدر دوست داشتم همون لحظه بدوم پیشش و خودم رو داخل آغوش گرمش جا بدم.
اما به خودم یادآوری کردم...فقط چند دقیقه دیگه...فقط چند دقیقه دیگه...
زمان به کندی پیش میرفت...یک چشمم به ساعت و یک چشمم به جاناتان بود...
بالاخره پرده های قرمز کنار رفتند و نمایش تموم شد.
فقط چند ثانیه دیگه...چند ثانیه دیگه جاناتان متعلق به من میشه!
لحظه ای هم منتظر شنیدن حرف بقیه نشدم.اونا حتی یک ذره هم برای من اهمیت نداشتن!
از پله های سن به سرعت پایین دویدم.هر کسی منو میدید فکر میکرد دارم پرواز میکنم!پاره شدن یا خراب شدن لباس جدیدم اصلا جزو دغدغه هام نبود!
از دور چشمان عسلی جاناتان رو دیدم که با خوشحالی و شادی حرکت من رو دنبال میکردن.
با سرعت به سمتش دویدم.قلبم سریع تر از پاهایم بود.
تصورات شیرین به سراغم اومدن:
لباس عروسیم قراره چه رنگی باشه؟مراسم مون کجا برگذار میشه؟کیک مون چه طعمی داشته باشه؟دختر داشته باشیم یا پسر؟چند تا بچه داشته باشیم؟اسماشون رو چی باشه؟
هزاران هزاران سوالی که میخواستم اونها رو با فریاد به گوش جاناتان برسونم!
فقط چند لحظه دیگه...فقط چند لحظه دیگه!
حالا فقط نیم متر مونده!
-"آرورای عزیزم! عالی بود!فوق العاده بود!"
با ذوق و شوق زیادی به چشمان جاناتان خیره شده بودم و میخواستم با تمام وجودم جیغ بزنم:
"عاشقتم!"
-"من و الی واقعا لذت بردیم آرورا .ازت خیلی ممنونم"
بلافاصله صدای زن جوانی شنیده شد:"خیلی زیبا بود آرورا جان...شب خیلی عاشقانه ای برای ما ساختی..."
حالا یک زن جوان زیبای مو مشکی کنار جاناتان ایستاده بود...
جاناتان :"الی جان نامزد من هستن...به کسی نگفتم و میخواستم همه غافلگیر بشن..."
و سپس با لبخند گرم همیشگی اش دستان یخ کرده من رو در دست های داغش گرفت و با صدای مهربونش گفت:"آرورا،خواهر کوچولوی من...امیدوارم تو هم یک روز خوشبخت شی!"
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#6
قسمت پنجم 
"چقدر آنها احمق بودند"
-"آرورا ،دخترم چی شده؟چرا صبحانه ات رو نمیخوری؟به نظر میاد خیلی خسته باشی" 
بابا در حالی که کتش رو می پوشید گفت:"فکر کنم خستگی از اجرای پریشب توی جونش مونده"
الکس غرولند کنان گفت:"بخاطر این تئاتر مسخره...صد دفعه گفتم بیخیال از مزخرفات بشه و به درسش بچسبه..."
بابا گفت:"زن رو چه به درس خوندن!همین که سواد داره کافیه!"
...
لرزش لب هام رو دیده بود؟بغض صدام رو شنیده بود؟متوجه چشم های پر اشکم شده بود؟
چرا مثل قبلا اشک هام رو پاک نمیکرد؟مثل قبلا...وقتی موقع بازی به زمین میخوردم و بدنم زخمی میشد...
اون موقع جاناتان نوازشم میکرد...دلداریم میداد...اشک هام رو پاک میکرد و میگفت:"بزرگ شی یادت میره..."
حالا که همچین زخمی روی قلبم حک شده بود...جاناتان کجا بود؟
مهم نبود چقدر بزرگ شم...امکان نداشت بدون دلداری جاناتان از یادم بره...
دست های جاناتان...دست هایی که باید منو نوازش میکردن...حالا توی دست های یک زن دیگه بودن.یک زن...یک زن کنار جاناتان...
زنی به غیر از من...
صرف عصرانه و چای،عروسی،بچه ها...
همه تصوراتم از خودم کنار جاناتان، جاشون رو به یک زن غریبه داده بودند.یک زن زیبا.یک زن مو مشکی.
"الی"
اسم رو چند بار زیر لب زمزمه کردم...
الان یک زن به اسم"الی"کنار جاناتان بود.کنار جاناتان من.روی صندلی ای نشسته که قرار بود صندلی مخصوص من بشه...
و به جاش من اینجا بودم...
سرم رو بالا آوردم، الکس و بابا هنوز بحث بی فایده و مسخره شون رو تموم نکرده بودن.
لبخند نیمه جونی به مامان زدم و گفتم:"من شب رو خوب نخوابیدم...برای همین زیاد اشتها ندارم...با اجازه تون میرم و استراحت میکنم..."
منتظر جواب مامان نموندم.میدونستم که اگه یک لحظه بهش مجال بدم،شروع به احضار نگرانی میکنه.درباره بیماری های مختلف، افسردگی، نوجوانی، بد اخلاقی و ...
بعد از چندین ساعت فکر کردن بیهوده زنگ رو زدم و خدمتکار همراه صبحانه و نامه هام وارد اتاقم شد.بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت به سمت نامه ها پریدم و وقتی مطمئن شدم هیچ کدوم شون از طرف جاناتان نیست،شروع به خوندن شون کردم.
چند تا شون از طرف دوست های قدیمی مدرسه ام بود.حرف های تکراری و بی فایده همیشگی شون.
"دلمون برات تنگ شده آرورا جون"
"امیدوارم موفق باشی آرورا جون"
"جات خیلی توی مدرسه خالیه آرورا جون"
یک مشت دروغ...که حتی اگه حقیقت هم بودن من بهشون نیازی نداشتم.اونا اصلا میتونستن شرایط الان من رو درک کنن؟
نامه بعدی از طرف یک پسر نجیب زاده بود که اجرای دیشبم رو دیده بود و بهم علاقه پیدا کرده بود.
"همون اول که شما رو دیدم،احساس کردم از خود بیخود شدم...شما خیلی با استعدادین،اصلا با تمام انسان ها فرق دارید.شما بین تمام اون بازیگر ها مثل یک ملکه بودید...نمیدونین چقدر دلم میخواد دوباره شما رو ملاقات کنم-"
ادامه نامه رو نخوندم.این دیگه چه عشقی بود؟من حتی یک بار هم باهاش حرف نزدم.هیچی از علایق و اخلاق های من نمیدونه،و حالا عاشقم شده؟!
نامه بعدی از درینا بود.برای لحظه ای کوتاه امیدوار شدم که شاید جاناتان چیزی درباره من به او گفته باشه،ولی اشتباه میکردم.
"آرورا ،عزیزم چرا دیشب نیومدی برای نمایش؟هنوز بخاطر جاناتان ناراحتی؟"
چه سوال مسخره ای...بعضی وقت ها درینا واقعا احمق میشد...
"میدونم خیلی سخته،ولی میشه چی کارکرد؟میدونی برایان چقدر دیشب عصبانی شده بود؟یکم بیا ازخونه بیرون تا حال و هوات عوض شه...شاید کم کم بتونی جاناتان رو فراموش کنی-"
نامه رو با خشونت پرت کردم روی زمین.
فراموش کنم؟!جاناتان رو؟!چطور می تونم زندگیم رو فراموش کنم؟!6 سال عاشقش بودم،و حالا بعد یک روز فراموشش کنم؟!این برای من یک توهین بزرگ بود!من هیچ وقت نمیتونستم فراموشش کنم!
هرگز!
خودم رو روی تخت رها کردم.بغض سنگینی توی گلوم زندانی شده بود و هر چقدر تلاش میکردم نمیتونستم آزادش کنم...
چرا هیچ کدوم از اونا منو درک نمیکردن؟چرا اصلا متوجه من نمیشدن؟انگار همه شون توی یک دنیای پوچ،بی ارزش و اهمیت داشتن زندگی میکردن.
چقدر اونا...احمق بودن.
مامان بابا،الکس،دوستای مدرسه ام،درینا،اون پسریکه عاشق،برایان و ...



جاناتان چی؟
اونم داشت توی دنیای پوچ بقیه زندگی میکرد؟الان به چی فکر میکنه؟داره چی کار میکنه؟
شاید اون هم توی دنیای من بود...من و جاناتان تنها کسایی که توی این دنیاییم...دنیای ما دو تا...
شاید هم نه.
اون الان توی دنیای زنی به نام"الی"زندگی میکرد...
دوباره این اسم رو زیرلب زمزمه کردم
"الی"
چقدر این اسم برای من...
نفرت انگیز بود!






 
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#7
قسمت ششم
"فلوتیست"
-"خانم،یک مهمون براتون اومده"
از جا پریدم و گفتم:"مهمون؟!"
بدون اینکه منتظر جواب خدمتکار بمونم از جلوی پنجره بخار گرفته بلند شدم و سریع به خودم در آینه نگاه کردم.این چند شب بخاطر کم خوابی، زیر چشم هام کمی سیاه شده بود.موهام پریشون و نامرتب بود.چون چند روز بود که شونه شون نکرده بودم.لب هام خشکیده و خونی شده بودند چون مدام پوست شون رو میکَندم.
به سرعت سرخابی به لبانم زدم و لباس سفید چروکیده ام رو کمی با دست مرتب کردم و به سمت در دویدم.با دیدن درینا روی پاگرد پله ها،شانه هایم افتاد و لبخندم محو شد...
فکر میکنم همه تون میدونین من منتظر چه فردی بودم...
دریغ از اینکه اون فرد الان کیلومتر ها از من دورتر بود...لحظه ای اونقدر هیجان زده شدم که به راحتی این موضوع رو فراموش کردم...
درینا که کمی با دیدن عمارت سرگردون شده بود،به محض دیدن من به سمتم دوید و شونه هایم رو گرفت و با نگرانی گفت:"آرورای عزیزم!یک هفته است نیومدی!میدونی چند تا نامه برات فرستادم؟میدونی چقدر نگرانت شدم؟چرا جوابمو نمیدادی؟"
با دیدن نگاه موشکافانه خدمتکار، دست درینا رو گرفتم و او رو به داخل اتاق بردم.میدونستم خانواده ام،به خصوص الکس،با بازی من توی یک منطقه پایین به شدت مخالف بودن.نمیخواستم با جاسوسی های خدمتکار ها اوضاع بدتر شه.
در رو بستم و درینا گفت:"چرا قیافه ات این طوری شده؟اصلا مثل قبلا ها نیستی ."
با خستگی گفتم:"من نمیتونم درینا ..."
-"ولی آرورا،عزیزم هیچکی به اندازه تو نمیتونه خوب بازی کنه...بعد بازی هفته پیش، تعداد تماشاچی ها خیلی بیشتر از قبل شده،اگه الان ادامه بدیم خیلی میتونیم پیشرفت کنیم!ولی بدون تو نمیتونیم!"
ملتمسانه به درینا نگاه کردم...نمیخواستم برم...ولی با اینحال نمیتونستم درینا رو ناامید کنم...من یک مسئولیت داشتم،هرقدر هم که شکست خورده و ناراحت بودم،ولی بازم نمیتونستم از زیر مسئولیت سه ساله ام شونه خالی کنم...
آهی کشیدم و گفتم:"بسیار خب،امشب میام."
-"تمرین چی؟یک هفته است که اجرا نکردی...تازه حالتم خیلی مساعد نیس.شاید بهتر باشه یکم-"
-"تمرین لازم نیس!ما هر روز تمرین میکنیم!برای من کافیه!"
حوصله تمرین نداشتم...چون در واقع برام چندان مهم هم نبود چطوری بازی میکنم...مطمئن بودم بد پیش نمیره،چون من اون نقش رو بارها و بارها بازی کرده بودم...
و حالا من روی سن بودم...لحظه ای که "دسدمونا" زن زیبای ویتنامی که در این صحنه به "اوتلو" سرباز ویتنامی ابراز علاقه میکند...
ولی من نمیتونستم چیزی بگم...
دیالوگ ها رو به وضوح و بلند در ذهنم فریاد میزدم،ولی نمیتونستم اونا رو ادا کنم... 
کلمات سیر طولانی شون رو از مغز طی ميكردند ولی به محض اینکه به لبانم میرسیدند،زندانی میشدند...گیر میکردند...خشک میشدند...و من رو آزار میدادن...
درست مثل بغضی که تمام این مدت ،سنگین و سنگین تر میشد و باعث میشد شونه هایم خم شه ولی منو رها نمیکرد...
بلیک برای اینکه اوضاع رو جمع و جور کنه،دیالوگ رو کمی تغییر داد و دوباره تکرار کرد و دستم رو بسیار محکم فشرد تا من به حرف در بیام...
ولی من با وجود دردی که دستم میپیچید،بهش توجهی نداشتم...
درد قلبم خیلی بدتر بود...
نگاهم به صندلی ها بود.
ردیف اول...
ردیف دوم...
ردیف سوم...
ردیف چهارم...
ردیف پنجم...
صندلی شماره 43...
 هفته پیش جاناتان روی همان صندلی نشسته بود،منو تماشا میکرد،بهم لبخند میزد،قلبم رو روشن میکرد،با چشماش به من آرامش میداد،
ولی حالا چی؟حالا پیرمردی روی صندلی شماره 43 نشسته بود و کم کم داشت شروع به هو کشیدن من میکرد...
جاناتان اینجا نبود،هیچ وقت هم قرار نبود باشه،پس من چرا داشتم بازی میکردم؟برای این آدم ها؟برای این چشم های بی ارزش؟کی به اونا اهمیت میداد؟
من فقط برای جاناتان بازی میکردم ...ولی جاناتان اینجا نبود ،اون کیلومتر ها دور تر ،توی یک شهر دیگه...رومئوی من کنار زنی به اسم"الی"بود....با رفتن جاناتان، تمام رنگ و بوی تئاتر برای من از بین رفته بود...
به بلیک که هم چنان منتظر دیالوگ من بود و بی قراری میکرد نگاه کردم...حالا تمام کلماتی که این سه سال به زبون آورده بودم، به نظرم مُرده،تهی و بی حس میومدن...تمام بازی هایم که به نظر بقیه زیبا میومد،برای من مصنوعی و ساختگی بود...
بعد از اون اجرا،من دیگه به سالن نرفتم...هر روز نامه های زیادی از برایان و درینا میگرفتم.درینا مدام خواهش التماس میکرد.برایان هم اولاش کلی تهدیدم کرد ولی بعد خبر داد که سالن رو ازشون گرفتن و اونا دوباره به سالن قدیمی برگشتن...
بلیک هم نامه ای نداد ،شرط میبندم رفتن من چندان براش مهم نبوده.همون طور که او برای من مهم نیست.
به خدمتکار ها دستور دادم به برایان و درینا اجازه ورود ندن ...
تئاتر بدون جاناتان معنی نداشت...من دیگه هرگز نمیخواستم دوباره بازی کنم...
سه هفته از آخرین اجرای اسفناکم میگذشت...
فردا باید وسایل مون رو جمع میکردیم و برای عروسی جاناتان و "الی" به شهر یورک در شمال انگلستان میرفتیم...
ساعت 1 شب بود ولی من طبق معمول بدخواب شده بودم و غرق افکار چندباره ام شده بودم...
کم کم صدای آروم آهنگی شنیده شد و باعث شد از افکارم در بیام.
یک آهنگ آشنا از فلوتیست معروف بلژیکی، اگیدیوس آرتس(Egidius Aerts)،بود...
صدای فلوت که از بیرون میومد به شدت برام آشنا بود.این پنجمین شبی بود که یک نفر این آهنگ رو میزد...به آرامی از روی تخت بلند شدم و در بالکن رو باز کردم...هوای سرد باعث شد خواب کمی از سرم بپره.
کمی دقت کردم و متوجه پسری شدم که به حصار های بلند فلزی مشکی رنگ تکیه داده بود و فلوت میزد.
پسر با شنیدن صدای باز شدن در بالکن،دیگه ادامه نداد...بعد از چند ثانیه سرش رو بالا آورد و با بی تفاوتی به من نگاه کرد.
در حالی که چشم هایم از شدت تعجب گشاد شده بود،بهش خیره شدم.صورتش زخمی و کثیف، موهاش نامرتب و لباس هاش قدیمی و دست دوم بود.
برقی درون چشم های سبزش بود که باعث میشد توی شب،مثل حیوونی وحشی و گشنه به نظر بیاد...
بلیک بود.
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#8
قسمت هفتم 
"روزی به عشقم خواهم رسید ..."
بلیک حالا بلند شده بود و همچنان با بی تفاوتی و اخم بهم نگاهم میکرد.بعد از چند ثانیه،بالاخره اولین کلماتی که به ذهنم رسیدن رو به زبون آوردم:"تو اینجا چی کار میکنی؟"
-"بیا پایین...باید باهات حرف بزنم."
از اومدن بلیک به شدت تعجب کرده بودم،اما نمیخواستم متوجه بشه.به همین دلیل شونه ای بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:"همینجا بگو"
بلیک نفسش رو با حرص بیرون داد و صداش رو کمی بلند کرد و گفت:"اگه نیای پایین،شروع به داد و فریاد میکنم و آبروت رو میبرم!تا همین الان هم خیلی باهات راه اومدم که چیزی نگفتم!"
اخم کوچیکی روی پیشونیم نشست...میدونستم اینکار بلیک، به ضرر خودش هم هست اما با اینحال خانواده من هم مطمئنا ازم بازخواست میکنن.
بعد از چند ثانیه به داخل اتاق برگشتم.به سرعت بالاپوشی به تن کردم تا بازوهای برهنه ام رو پنهان کنم.شمعی برداشتم و فاصله اتاق تا حیاط رو آهسته طی کردم تا کسی بیدار نشه.
به محض اینکه به بلیک رسیدم،مچ دستم رو با خشونت گرفت و من رو به دنبال خودش کشوند.وقتی به اندازه کافی از خونه دور شدیم برگشت و انگشت اشاره اش رو تهدیدوار به سمتم گرفت و گفت:"گوش بده.من زندگیم مثل تو نیستم که بخوام برای دوست پسرم بازی کنم!من بازی میکنم که زندگی خودم و خانواده ام رو بچرخونم!تو باید فردا بیای!"
بدون هیچ حرفی به آسمون خیره شدم...هوا سوز داشت و نم نم بارون به زمین برخورد میکرد...
احتمالا بلیک نمیفهمید تک تک کلماتش باعث میشد شیرین ترین خاطراتم به عنوان تلخ ترین خاطرات برام تداعی بشه.به خصوص واژه "دوست پسر"...
چون من دوست دختر جاناتان نبودم...بلکه فقط یک "خواهر کوچولو"بودم.
در جواب حرف های بلیک چیزی نگفتم.چون چیز دیگه ای از بلیک انتظار نداشتم...اون نمیتونست منو درک کنه...اون فقط یک پسربچه 14 ساله بود.به احتمال زیاد حتی عشق رو هم تجربه نکرده بود...
-"میشنوی؟!"
نگاهم رو از آسمون و قطرات بارونی که روی گونه هایم سقوط میکردن گرفتم و به چهره عصبانی بلیک دوختم.
-"تو نمیتونی از زیر مسئولیتت شونه خالی کنی!3 سال توی این کار بودی!میخوای به همین زودی بیخیال شی؟من اجازه نمیدم!"
چیز سنگینی رو درون گلوم احساس کردم...چیزی که توی تمام این مدت احساس میکردم...چیزی که مدام بزرگ و بزرگ تر میشد و نفس کشیدن رو برام سخت تر میکرد و در نهایت تمام وجودم رو فرا میگرفت اما آزاد نمیشد...مهم نبود چقدر به گلوم چنگ بزنم یا چقدر دهنم رو باز کنم... به حد انفجار میرسید اما من نمیتونستم آزادش کنم...بلکه فقط دردش رو احساس میکردم...
این بغض مثل یک نفرین بود...نفرینی که جاناتان روی من گذاشته بود...
نفرینی که نه میتونستم رهاش کنم و نه فروکش میشد...
عشقی که نه میتونستم بهش اعتراف کنم و نه فراموش میشد...
برای اینکه بلیک متوجه بغض و لرزش چونه ام نشه،به اجبار پوزخندی زدم و آروم گفتم:"تو چی کار میتونی بکنی...؟"
بلیک سردرگم شده بود و نمیدونست باید چی بگه.دستاش رو کلافه به داخل موهای چربش برد و دوباره شروع کرد:"یادت نیس همه تماشاچی ها عاشقت بودن؟!چطوری تشویقت میکردن؟!یادت نیس چقدر با شور و هیجان بازی میکردی؟!یادت نیس عاشق نقش ژولیت بودی؟!یادت نیس چقدر برای شب های بازی انتظار میکشیدی؟!حالا میخوای همه شون رو نابود کنی؟!امیدت رو انگیزه ات رو تلاشت رو؟!من نمیذارم!یک کاری میکنم که دوباره روی سن برگردی!اصلا هر روز میام و اونقدر فلوت میزنم اونقدر باهات حرف میزنم که راضی شی!میدونم وجدانت بالاخره کم میاره!میدونم بالاخره میای!اصلا هم برام مهم نیس نگهبان هاتون باهام برخورد کنن!"
بارون داشت تند تر میشد...چقدر بلیک کوتاه فکر بود...فکر میکرد خیلی راحته...
-"بلیک خواهش میکنم...چرا اینقدر اصرار میکنی...؟"
-"چون نسبت به خواهر برادرام مسئولم.من از همه شون بزرگ ترم.باید شکم شون رو سیر کنم.آرورا،تو هم نسبت به ما مسئولی...هیچکی نمیتونه به اندازه تو نقش ژولیت رو خوب بازی کنه!"
میدونستم که مسئولیتمه...میدونستم که کارم خودخواهانه است...میدونستم که به وعده هام عمل نکردم...میدونستم که همه بازیگر های اونجا وضعیت مالی خوبی ندارن و مثل من نیستن...
همه اینها رو میدونستم...ولی نمیخواستم درک کنم!
نامزدی جاناتان به اندازه کافی بهم ضربه زده بود...با این وضعیت نمیتونستم این مسئولیت سنگین رو قبول کنم...میخواستم همه چیز رو فراموش کنم و فرار کنم...
-"من مثل درینا نیستم یک گوشه بشینم زار بزنم یا مثل برایان پشت سر هم حرص بخورم!هر کاری میکنم تا برگردی!"
-"بلیک..."
امیدوارانه بهم نگاه کرد با خیال اینکه روم تاثیر گذاشته...
-"حتی اگه بیام هم نمیتونم...من دیگه اون شور و هیجان رو ندارم...دیگه اون عشق به تئاتر رو ندارم...همه چیزش برام خاکستری به نظر میاد..."
بلیک تقریبا داد زد:"امکان نداره!تو عاشق تئاتری!تو ستاره نمایشی!منی که سه سال کنارت بازی کردم میدونم!"
ناگهان قدمی به جلو برداشت و فریاد زد:"من نمیذارم بخاطر اینکه اون پسره ردت کرده زندگیت رو ول کنی!"
برای یک لحظه کوتاه،فکری از سرم رد شد...قد بلیک بالاخره کمی از من بلند تر شده بود.
اما به سرعت فراموشش کردم.
-"یک ماهه خودت رو توی اتاقت زندانی کردی!میخوای تا آخر عمرت توی خونه کز کنی؟!میخوای دست روی دست بذاری و هیچ کاری نکنی؟!"
دندون هام رو با تمام قدرت روی هم فشردم تا چیزی نگم...چون لرزش صدام به وضوح در حرفام شنیده میشد.بغض داشت خفه میکرد.
-"اگه اینقدر ضعیف باشی هیچ مردی عاشقت نمیشه!"
با شنیدن این جمله،به محض اینکه لبانم رو کمی باز کردم،ناگهان بُریدم.منفجر شدم.آزاد شدم.
از اعماق وجودم جیغ کشیدم:"خفه شو!"
مردمی که اطراف مون بودن با تعجب به من و بلیک نگاه میکردن.برای یک دختر نجیب زاده،اصلا کار درستی نبود که توی خیابون بلند ناسزا بگه.ولی این چیزا در اون لحظه اصلا برام مهم نبود.
بلند بلند جیغ میزدم و گریه میکردم!تا شاید...شاید جاناتان صدام رو بشنوه...
-"تو چی میفهمی؟!تو اصلا منو درک نمیکنی!اصلا حالیت نیس!"
جمله بلیک...من بار ها و بار ها اون رو از دهنش شنیده بودم...ولی هیچ وقت توجه نمیکردم.به راحتی پوزخند میزدم و از کنارشون رد میشدم.
-"چرا ول نمیکنی؟!من نمیخوام!خسته شدم!نا امید شدم!فایده نداره!دیگه فایده نداره!"
ولی حالا ... همین جمله مثل خنجری به قلبم برخورد کرد و باعث شد از هم بپاشم... چون...
نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و با دو زانو به زمین برخورد کردم.
-"جاناتان عاشق من نیست!حتی یک بار هم منو به عنوان یک زن ندیده!جاناتان 3 تا خواهر نداره!بلکه 4 تا داره!من برای اون مثل خواهرم!اونم در حالی که اونقدر شور و شوق داشتم!"
هق هق میکردم ،نفسم مدام میگرفت و نمیتونستم خوب حرف بزنم...
-"من توی رویا هام زندگی میکردم!در حالی که جاناتان توی واقعیت زندگی میکرد!فردا عروسیشه بلیک!بالاخره داره ازدواج میکنه!ولی با من نه!با یک زن دیگه!تمام تلاش 3 سالم بی فایده بوده!باید بیشتر تلاش میکردم؟!لباس هام رو با دقت بیشتری انتخاب میکردم؟!به اندازه کافی براش جذاب نبودم؟!کجا رو اشتباه رفتم؟!با تمام اینها تو فکر میکنی چطور میتونم ادامه بدم؟!"
موها و لباس هام کاملا خیس شده و باعث میشد از شدت سرما بلرزم ... 
بلیک هیچی نمیگفت و گذاشت هر چقدر میخوام گریه کنم،جیغ بزنم، فریاد بکشم...
دقیق نفهمیدم چقدر گذشت که کمی آروم تر شدم، هنوز کمی هق هق میکردم اما با اینحال احساس میکردم هوای بیشتری رو میتونم وارد شش هام کنم...راحت تر از قبل نفس میکشیدم...
بالاخره بلیک گفت :"تو از کجا مطمئنی؟"
بعد از چند ثانیه سرم رو بالا آوردم و با صدای خش داری گفتم:"چی؟"
بلیک با همون لحن آروم ادامه داد:"از کجا مطمئنی عاشقت نیس؟"
با تعجب بهش نگاه کردم،این دیگه چه سوال احمقانه ای بود.
-"خب...برای اینکه داره با یکی دیگه ازدواج میکنه..."
بلیک:"پس چرا بهت توجه میکرده؟اگه این احساس دو طرفه نبود تو حتما متوجه میشدی..."
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:"شاید من فقط فکر میکردم که داره بهم توجه میکنه...بعدشم مگه برادرا به خواهرشون توجه نمیکنن؟"
بلیک رو به روم،روی زمین نشست و گفت:"این زنه چطوری هست؟"
-"تا اونجایی که من میدونم ، پدرش یک تاجر بزرگه..."
بلیک:" از درینا شنیده بودم که یارو از تجارت خوشش نمیاد...شاید به اجبار ازدواج کردن."
به سرعت گفتم:"امکان نداره.جاناتان اینقدر سست اراده نیس."
اما بلافاصله به حرفم شک کردم...شایدم بود؟
اگه سست اراده نبود،از همون اول مقابل پدرش می ایستاد و تجارت رو ادامه نمیداد...
بلیک:"اگه نمیتونی بیخیالش شی،پس بهتره خودتو جلوش نبازی ... اگه اون عاشقت باشه دوست نداره تو رو افسرده رو ببینه..."
آهی کشیدم و به بارون که کم کم داشت بند میومد نگاه کردم...
-"یا کلا فراموشش کن یا تا آخر دنبالش برو."
خسته شده بودم ...نا امید بودم...شکست خورده بودم.. .
اما با تمام اینها، نمیتونستم بیخیال جاناتان شم؛نمیتونستم به "الی"ببازم...
لبخند نیمه جونی به بلیک زدم و آروم گفتم:"ولی ...حالا که یک ماه گذشته چطوری با برایان و درینا رو به رو شم ؟ سالن تئاتر رو از دست دادیم...آخرین اجرام رو هم خیلی بد رفتم...تازشم فکر نکنم بتونم سریع مثل قبل شم..."
بلیک بلند شد و به سمت پارک جنگلی ای که اطراف مون بود رفت،من هم دنبالش رفتم .
بلیک بعد از چند ثانیه گفت:"این پارک خیلی بزرگه .بعضی جاهاش هم خلوته.میتونیم هر شب اینجا تمرین کنیم...تا وقتی که آماده شی..."
لبخندی بهش زدم و بلیک هم در حالی که موهای قهوه ای مجعدش خیس شده بود و توی صورتش ریخته بود،لبخند زد...
هنوز انگیزه ام رو کاملا به دست نیاورده بودم...محال بود به این سرعت به دستش بیارم...ولی باید ادامه میدادم...میدونستم روزی،به عشقم خواهم رسید...
بارون کاملا قطع شده بود و فقط بوی لذت بخشش رو به جا گذشته بود...
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#9
خب دوستان،تا اینجا از همه تون بابت تمام انرژی ها،تشکر ها و اعتبارهایی که دادین تشکر میکنم خیلی بهم انگیزه دادن.
ولی متاسفانه من بخاطر درس ها و آزمون تا یک مدت زیادی نمیتونم بیام.این قسمت رو فعلا میذارم تا اواسط اردیبهشت.البته به اندازه قسمت های قبل مهیج نیست ولی نگران نباشین چون از قسمت بعدی موانع و هیجان داستان بیشتر میشه 4
_____

قسمت هشتم 
"سفید"
به گلوم دست کشیدم، بخاطر بارون و سرمای دیشب به سوزش افتاده بود.بغض رهام کرده و جای خودش رو به این سوزش داده بود.سوزشی که بلیک مسببش شده بود...
از دیشب،به محض اینکه پام رو توی اتاقم گذاشته بودم ،تا الان بار ها و بار ها و از تصمیمم پشیمون شدم...یک ماه پیش همه چیز رو رها کردم.همه رو فراموش کردم.همه چیز رو پشت سر گذاشتم.
ولی حالا باید دوباره شروع میکردم.دوباره به پله اول برگشته بودم.دقیقا موقعی که فکر میکردم به پایان مسیر رسیدم و همه چیز تموم شده متوجه شدم هنوز قدم اول رو هم برنداشتم...
برگردوندن اراده شکست خورده ام خیلی سخت بود...ولی مجبور بودم.من یک مسئولیت داشتم و با بلیک یک عهد بسته بودم ...مهم تر از همه...من نباید به "الی" شکست میخوردم...میتونستم احساس کنم جاناتان دیر یا زود ،مال من میشد...
نام من "آرورا" بود.به معنای روشنایی،معنای خورشید ،به معنای طلوع ...
برای همین من همیشه لباس های سفید میپوشیدم.لباس های سفید که با چشمان و موهای سیاه لختم در تضاد بودند.انگار رنگ سفید برای من ساخته شده بود...
حالا همین لباس ها تن زن دیگه ای بود...
عروسی داخل یک باغ بزرگ برگزار شده بود.از اول شب حتی یک بار هم نتونسته بودم با جاناتان حرف بزنم یا ببینمش.تمام مدت با "الی" در پشت باغ وقت میگذروندن... برای لحظه ای از دور دیدمشون که چطور عاشقانه در گوش هم نجوا میکنن و چه بوسه هایی رد و بدل میکنن...
اما به سرعت روم رو برگردوندم.نگاه جاناتان حق او نبود.این زن برای بدست آوردن جاناتان چی کار کرده بود؟مگه چی داشت؟چه چیز من کمتر از او بود؟ 
نیم ساعت بیشتر به شروع مراسم رسمی نمونده بود که بالاخره جاناتان و نامزدش دست در دست همدیگه بیرون اومدن.
برای لحظه ای دست های همدیگه رو ول کردن و هر کدوم به سمتی رفتن.به سرعت به سمت جاناتان قدم گذاشتم که "الی" جلوم رو گرفت. آرایش خیلی ساده ای داشت و موهای فرفری اش رو باز گذاشته بود.به سرعت کمی از سرخاب غلیظم رو پاک کردم...
-"سلام آرورای عزیزم!خوش اومدی.خوش میگذره بهت؟"
فکم از شدت عصبانیت منقبض شده بود...این زن فهمیده بود...بخاطر همین اجازه نداد پیش جاناتان برم...
تمام تلاشم رو کردم تا لرزش بدنم رو پنهان کنم و لبخندی بزنم:"بله خیلی ممنون..."
پس از دست دادن با نگرانی گفت:"اوه آروراجان سردته؟دستات یخ کرده!"
به سرعت گفتم:"نه!من همیشه این طوریم!"
ای کاش دستکش پوشیده بودم...
"الی" سری تکون داد و گفت:"جاناتان همیشه خیلی از شما تعریف میکنه.منم عاشق نمایشت شدم!خیلی استعداد داری!"
سعی میکردم جواب های کوتاه کوتاه بدم:"ممنون..."
-"من و تو باید همسن باشیم مگه نه؟اوه چه خوب!تمام خواهر های جاناتان کوچیکن و من نمیتونم باهاشون حرف های دخترانه بزنم.چقدر خوشحالم که تو هستی و میتونیم با هم دوست شیم!"
متوجه نگاه های من به جاناتان شده بود...همه اینا نقشه پلیدش بود.نقشه پلیدی که پشت کلمات شیرین و لبخند معصومانه اش پنهان شده بود...
پوست سبزه،موهای مشکی فرفری،لب های نازک،چشم های قهوه ای بی حالت و لباس ابریشمی سفید...
بار اول که دیدمش حس کردم خیلی زیباس...اما نه!من از این زن زیبا تر بودم!جاناتان عاشق چه چیزش شده بود؟
شاید هم واقعا عاشقش نشده بود...شاید همه اش یک نمایش بود...چون جاناتان هیچ وقت،حتی یک بار هم منو خواهر صدا نکرده بود...فقط جلوی نامزدش...فقط جلوی "الی" گفت...
این یعنی جاناتان من رو دوست داشت...و ما بالاخره بهم میرسیدیم...شاید امشب نه...ولی ماه بعد...ماه بعد که دیدمش...
من بهش اعتراف خواهم کرد و شبانه با هم فرار میکنیم...
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#10
خب میدونم چی گفتم ولی از 4 تا آزمون دو تا رو دادم و... بیخیالش دیگه فعلا این قسمت میذارم 21
_______________
قسمت نهم 
"برف"
-"باز دیالوگ یادت رفت؟درست بخون!"
 پام رو به زمین سفید پوش کوبیدم و گفتم:"اوف بسه دیگه بلیک!سرده!بیا بریم!"
بلیک:"تا این صحنه رو تموم نکنی خبری از خونه رفتن نیس!"
...
از عروسی جاناتان یک هفته گذشته بود.هنوز حالم کمی خراب بود و شب ها بد خواب میشدم اما با اینحال تمام تلاشم رو میکردم تا پنهانش کنم.به هیچ وجه نمیخواستم نامزد جاناتان متوجه غم من بشه یا خبر ناراحتی من بهش برسه.شب عروسی تا اونجایی که میتونستم میخندیدم و نسبت به زن هایی که مدام بهم چشم غره میرفتند بی تفاوت باشم.
تا به "الی"نشون بدم...نشون بدم که شکست نخوردم!نشون بدم که نقشه پلیدش عملی نمیشه!نشون بدم که میتونم ادامه بدم!
و مطمئن بودم که متوجه شده چون تا آخر عروسی حتی یک نگاه هم بهم ننداخت...
ما به چهره همدیگه لبخند میزدیم اما در حقیقت با هم میجنگیدیم... حقیقتی که جز من و "الی" هیچ فرد دیگه ای ازش اطلاع نداشت و تا وقتی که پیروزی من فرا برسه،نخواهد داشت...
...
اوایل زمستون و هوای لندن به شدت سرد بود.بلیک یک نمایشنامه جدید آورده بود و ما تقریبا هر روز تمرین میکردیم.از حفظ کردن دیالوگ های جدید متنفر بودم؛من رو به یاد مدرسه مینداخت.
اما بلیک با وجود هوای سرد پارک و لباس های نازک و کهنه اش،حاضر نبود تمرین رو عقب بندازیم.کمی این پا اون پا کردم...میدونستم بلیک به همین سادگی راضی نمیشه اما من خسته شده بودم و سردم بود...
سرم رو کمی کج کردم و قیافه ام رو ملوس کردم و گفتم:"بلیک؟لطفا؟قول میدم تا فردا همه رو بخونم!"
بلیک با تعجب از لحن طنازم ،چند ثانیه بهم خیره شد و بعد جهت نگاهش رو عوض کرد و گفت:"باشه."
با خوشحالی پریدم و بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت خونه دویدم...
بعد از چند ثانیه سرعتم آروم تر شد و از حرفم پشیمون شدم...من همین الان یک جورایی از جاذبه جنسیم استفاده کرده بودم...سبک بازی با مردی که باهاش ارتباط خونی نداری کار خوبی نبود...
اما بلیک که مرد نبود.اون یک پسر بچه 14 ساله و دوست 3 ساله ام بود.مامان هم قرار نبود بفهمه...
سعی کردم با این بهانه ها،عذاب وجدان و خجالتم رو مخفی کنم...
موقع شام بود؛ بعد از خوندن دعا،مامان رو به من کرد و گفت:"آرورا، دخترم...از نانا شنیدم این روزا پشت سر هم بیرون میری..."
نانا پیشکار تمام خدمتکار ها و نگهبان های خونه بود...همچنین از دوست های وفادار و صمیمی مامانم...
تیکه ای گوشت برداشتم و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم تا کسی بویی نبره:"فعلا برای سالن تئاتر مشکلی پیش اومده برای همین با درینا میریم بیرون."
الکس اخمی کرد و زیرلب گفت:"باز این دوستای مسخره و دهاتی اش..."
زبون درازی برای الکس اخمو کردم.این رفتار های الکس کاملا برام عادی شده بود.بین خانواده،اون بیشتر از همه با تئاتر و دوست های پایین شهرم مخالف بود.اما با اینحال از بلیک و تمریناتمون خبر نداشت...در واقع هیچ کدوم از اعضای خانواده خبر نداشتن...اگرچه ممکن بود نانای فضول و زرنگ پی ببره،برای همین باید حواسم رو جمع میکردم...
مامان رو کرد به بابا و گفت:"خب،آلفرد عزیزم از سر کار چه خبر؟"
بابا آهی از خستگی کشید و گفت:"من نمیخواستم به این زودی شروع کنم...میتونستم تا هفته بعد مرخصی بگیرم ولی جیمز قبول نکرد...یک هفته از عروسی پسرش نگذشته و دوباره برگشته سر کار!"
مامان:"جیمز مثل همیشه خیلی به خودش فشار میاره...اصلا بدون کار نمیتونه زندگی کنه..."
بابا:"داره به زور پسراش رو هم وارد کار میکنه.جاناتان که به تجارت علاقه ای نداره.دوقلو ها هم که خیلی شیطونن.جین هم که هنوز کوچیکه..."
الکس:"اتفاقا من عمو جیمز رو خیلی تحسین میکنم..."
به ادامه حرف ها شون توجه نکردم.من هیچ وقت  به تجارت یا امثالش علاقه نداشتم.این چیزا کار مرد ها بود...
سه هفته ای از تمرینات من و بلیک میگذشت.هوا هر روز سردتر،برف عمیق تر و شیطنت من بیشتر میشد.مدام به یک بهانه ای تمرین رو میپیچوندم و بلیک رو با روش های مختلف راضی میکردم...
-"نه آرورا!این دفعه نمیتونی با دست کردن توی موهات ،یا نازک کردن صدات سرم رو شیره بمالی! "
-"اوه بلیک سخت نگیر!چند خط بیشتر نمونده همونا رو هم فردا تمرین میکنیم!"
-"خب چون فقط چند تا خط مونده همین الان تمرین میکنیم تا تموم بشن!"
سرد بود و من هم اضطراب داشتم...یک هفته دیگه قرار بود جاناتان رو ببینم...باید این دفعه بهش میگفتم...راضیش میکردم...هر طور شده...تا با هم فرار کنیم...
به همین دلیل نمیتونستم درست تمرکز کنم و سرما و خستگی رو بهانه کرده بودم.اما به نظر میرسید بلیک این دفعه کوتاه نمیاد.
مثل من!
به محض اینکه روش رو برگردوند،گلوله برفی برداشتم و به داخل یقه لباسش انداختم.با این کارم بلیک از شدت سرما لرزید.مخصوصا اینکه لباسش گرم هم نبود...
بلیک با عصبانیت برگشت و داد زد:"آرورا!"
با بدجنسی خندیدم.بلیک دستکش نداشت اما با اینحال به سرعت گلوله ای به صورتم زد.برف هایی که به داخل دهنم رفته بود رو پاک کردم که بلیک بهم مجال نداد و گلوله های بعدی رو پرت کرد.
در حالی که میخندیدم سعی میکردم من هم بهش ضربه بزنم اما بلیک از من سریعتر و ضربه هاش قوی تر بود...کم کم داشت 15 ساله میشد و قدش 4-5 سانت از من بلند تر شده بود...
بالاخره کم آوردم و روی زمین افتادم.بلیک به گونه ها و نوک بینیم که از شدت سرمای گلوله های برفی سرخ شده بودند،نگاهی انداخت و بعد از چند ثانیه به آرومی گفت:"خیله خب...فردا ادامه اش رو-"
هنوز حرفش تموم نشده بود که سریع بلند شدم و با خوشحالی گفتم:"آخ جون!نقشه ام دوباره گرفت!"
بلیک اخمی کرد و با خشونت گفت :"برو فقط!"
در حالی که میدویدم،در آخرین لحظه سرم رو برگردوندم و شکلکی برای بلیک در آوردم...
به برف که مچ های پام رو احاطه کرده بودند خیره شدم ... لبخند مهمون لب هام شده بود...این شیطنت ها باعث میشد از اضطرابم کم شه...
ای کاش میتونستم با جاناتان هم اینقدر بخندم...ای کاش همین‌ قدر باهاش صمیمی بودم...ای کاش اینقدر مانع بین مون نبود...ای کاش هر روز میتونستم ببینمش...مثل بچگی ها...وقتی توی بازی ها من مامان میشدم و او بابا میشد...
"ای کاش او جای بلیک بود"
به جلوی در خونه رسیدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم...به زودی...فقط یک هفته دیگه...
با فکر آینده ای که بهم نزدیک میشد، دوباره لبخندی به روی لب هام نشست و با خوشحالی در رو باز کردم و با صدای بشاشی گفتم:"سلام!"
اما با دیدن گریه مامان و نانا و بقیه خدمتکار ها که دورش جمع شده بودند و سعی میکردن آرومش کنن،حرف توی دهنم ماسید...
بدون اینکه چکمه های کثیفم رو از پا در بیارم با وحشت به سمت شون رفتم و گفتم:"مامان؟مامان چی شده؟" 
مامان متوجه من نشد و همچنان گریه میکرد...شاید هم متوجه شد و نتونست سرش رو بلند کنه...
با هق هق گفت:"چطوری به آلفرد بگم...باید چطوری بهش بگم اخه..."
با دیدن گریه اش،ناخودآگاه توی چشمام اشک جمع شد...
وقتی جوابی از مامان عایدم نشد رو به نانا گفتم:"نانا؟!چه خبره؟!چرا مامان داره گریه میکنه؟!"
نانا که رنگ صورتش به سفیدی میزد،لبش رو تر کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
"عموتون فوت کرده."
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 522 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  «آخرین نور امید» Jade 2 257 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 201 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 137 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA
  داستان مرگ یک فرشته cloudstrife 1 238 ۱۵-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.