• به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
  • به انجمن انیمه پلنت خوش اومدین!
مهمان عزیز خوش‌آمدید. ورود عضــویت


  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
موضوع: Petrichor(بوی باران)
#11
و باز هم میدونم چی گفتم و باز هم بیخیالش 24
______________
قسمت دهم
"موفق ترین مرد"
برای چند ثانیه طولانی فراموش کردم عموم کیه...یا اصلا عمویی دارم یا نه...
نگاهم به روی نامه ای که در دستان لرزان مامانم بود خشک شده بود...مهر قرمز تیره اش دقایقی پیش شکسته و از طرف بریستول،یکی از شهر های جنوبی انگلستان فرستاده شده بود...
نمیدونم چی باعث شده بود که اینقدر به جزییات دقت کنم...
حالا گریه مامان و صدای آشفته خدمتکار ها به سختی شنیده میشد...انگار که کیلومتر ها از من دورتر بودن...
جیمز فاستر...
موفق ترین مرد خانواده فاستر...
مردی که باعث درخشش و رشد فاستر ها شده بود...
مردی که از بزرگ ترین تاجر های انگلستان و دوره ملکه ویکتوریا بود...
مردی 54 ساله که به نظر 10 سال پیر تر میومد...
مردی که خودش رو در کار غرق کرده بود...
مردی که اغلب اوقات به خواسته های خانواده اش توجه نمیکرد...
پدر جاناتان...
عموی من...
مردی که دیگه اینجا نبود...
برف با سرمای زمهریرش به صورتم ضربه میزد و اشک هام رو عقب میروند...
آخر هفته ای که به شدت منتظرش بودم،زودتر از زمان موعود رسیده بود...مهمونی ای که قرار بود در اون به جاناتان اعتراف کنم، به عزاداری تبدیل شده بود...آینده ای که با تمام وجودم سعی میکردم بهش برسم،مرا دوباره به چاه انداخت...
زجه ها و گریه های فلورا فاستر، زن عموی 36 ساله ام،فضا رو پر کرده بود...
دوقلو ها و جین در حالی که صورت های خودشون سرخ و کبود شده بود،سعی میکردن خواهر های کوچیک شون رو آروم کنن...
"الی" دستش رو به دور بازوی نامزدش انداخته بود و اشک میریخت...
و جاناتان...جاناتان عزیز من...با صورتی سفید و رنگ پریده...به رنگ برف هایی که روی موهایش مینشستند...رنگی که با لباس های مشکی اش تناقض ایجاد کرده بود...
از همون اول به قبر پدرش خیره شده بود تا همین لحظه...حتی یک اشک هم از چشمان بی فروغ عسلی اش نریخته بود...حال جاناتان عزیزم رو که نمیتونست گریه کنه رو میفهمیدم...
-"حالا که جیمز رفته..."
-"فکر کنم...دیگه همه چیز بستگی به جاناتان داشته باشه..."
با حرف های بقیه،جاناتان شروع به لرزیدن کرد و همچنان ملتمسانه به قبر پدرش نگاه میکرد...
حالا مسئولیت،خواهر ها برادر ها،مادر شکست خورده،همسرش و تجارت روی دوشش بود...
اما من چی؟مسئولیتی که در قبال من داشت چی؟نسبت به من و عشقم...
یعنی من باز هم میتونستم ازش بخوام که فرار کنه؟قید همه چی رو بزنه؟زندگیش رو آبروش رو شغلش رو خانواده اش رو آرامشش رو...
نه نمیتونستم ...حتی نمیخواستم ذهنش رو درگیر کنم... نمیخواستم خسته ترش کنم...نمیخواستم بهش فشار بیارم...
پس یعنی باید بیخیالش میشدم؟فراموشش میکردم؟اونم بعد این همه تلاشی که برای بدست آوردن انگیزه ام کردم؟
به "الی" که کار دیگه ای جز گریه نمیکرد نگاه کردم...ای کاش من جای او بودم...او حتی نمیدونست باید چطوری جاناتان رو آروم کنه...حتی نمیدونست باید چی بگه..."الی" برای جاناتان تسکین نبود...بلکه یک نفرین بود...با ورودش زخم دیگه ای به جاناتان زد...اول ما رو از هم جدا کرد و حالا هم پدرش...
با این وجود من چطور میتونستم جاناتان رو تنها بذارم؟چطور میتونم فراموشش کنم؟انگار که از همون اول چیزی نبوده؟چطور بی تفاوت باشم؟
باید راهی وجود داشته باشه...راهی برای اینکه زن رسمی جاناتان بشم...راهی که جاناتان و اون زن از هم جدا بشن...
من نباید ناامید میشدم...نباید پا پس میکشیدم...نه به این زودی...
دو هفته ای از فوت عمو گذشته بود...من توی این مدت به بلیک نامه داده بودم و ازش خواسته بودم تمرین ها رو به عقب بندازه،خوشبختانه درکم کرد و مخالفت نکرد...
جاناتان و خانواده اش هم پیش ما بودن...اگرچه من باز هم نمیتونستم با جاناتان حرف بزنم...چون حسابی با کار های تجارت آشفته شده بود و الکس ،پدرم و پدر زنش سعی میکردن به او کمک کنن...
فلورا اکثر اوقات خواب بود و دوقلو ها هم هر شب به بار میرفتند و جین 13 ساله رو هم با خودشون میبردند،جاناتان هم نمیتونست اونا رو کنترل کنه و جلوشون رو بگیره...به حرف پدر من هم گوش نمیدادن...
مسئولیت دختر ها با من بود...سعی میکردم باهاشون بازی کنم یا نمایش های طنز اجرا کنم تا کم کم با این واقعه تلخ کنار بیان اما فایده نداشت...اگه هوا اینقدر سرد نبود میبردمشون بیرون تا حالشون عوض شه...اما لعنت به این برف و کولاک که قلب های ما رو زندانی کرده بود...
نصفه شب ها صدای گریه و جیغ کتی 6 ساله بلند میشد...کاترین 11 ساله و کارن 9 ساله هم با وجود اینکه بزرگ تر بودن،اما فقط گه گاهی به سختی لبخند میزدن و با کوچیک ترین چیزی به یاد پدرشون میوفتادند...
برای عصرانه به سالن پذیرایی رفته بودیم و در سکوت چای میخوردیم.
مامان به آرومی رو به بابا گفت:"بهت گفتم نانا چی دیده؟"
بابا که همراه جاناتان و الکس، سرش با نامه ها گرم بود،بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:"چی؟"
مامان فنجون رو روی نعلبکی گذاشت و گفت:"مثل اینکه اخیرا یک پسر الواتی این دور و بر میاد...من یکم میترسم..."
ناخودآگاه انگشتام به دور دسته فنجون سفت شد و چای رو تا آخر سر کشیدم...بابا این دفعه سرش رو بالا آورد و به مامان خیره شد...
به تبعیت از مامان،سعی کردم فنجون رو خیلی آروم روی نعلبکی بذارم،اما با اینحال صدای نسبتا بلندی ایجاد کرد...
زیر چشمی به جاناتان نگاه کردم.یعنی فهمیده بود؟
اما جاناتان سرش در نامه ها گرم و اخمی روی پیشونیش نشسته بود.انگار توی یک دنیای دیگه سیر میکرد...شونه هاش به نظر خمیده میومدن...
ولی الکس در همون حال پوزخندی زد و گفت:"لابد از رفیق های دخترتونه."
مامان و بابا این دفعه برگشتن و به من نگاه کردن.به سرعت گفتم:"م-من خیلی وقته تئاتر نمیرم!همون موقعی هم که میرفتم زیاد با پسرا حرف نمیزدم." 
این حرفم دروغ نبود...من قبلا با بلیک و برایان صمیمی نبودم...اما الان چی...؟رابطه ام با برایان،بعد از اون نامه هایی که داد خراب شده بود اما بلیک...
صدای جاناتان باعث شد به سرعت از افکارم خارج بشم:"واقعا؟!آخه برای چی؟!"
ناخودآگاه چند ثانیه به چهره نگرانش خیره موندم...چقدر دلم برای دیدن این چهره تنگ شده بود...از زمانی که من رو "خواهر کوچولو" صدا زده بود تا الان، اینطوری چشم در چشم همدیگه نشده بودیم...
-"خب...با مدیر سالن دعوام شد..."
مجبور شدم دروغ بگم.
-"فقط همین؟به همین سادگی علاقه ات رو داری ول میکنی؟"
نتونستم جوابی بدم...من داشتم به سادگی تئاتر رو ول میکردم؟
نه این طور نبود.من تمرین میکردم.قبل فوت عمو هر روز با بلیک اجرا میکردم.نمایشنامه رو توی خونه میخوندم.
اما میدونستم تمام اینا بهانه است.تمرین هام درست حسابی نبودن.مدام بلیک رو میپیچوندم و امروز فردا میکردم.نمایشنامه رو با دقت نمیخوندم.دیالوگ ها رو فراموش میکردم و برای اینکه بلیک رو از سرم وا کنم پشت سر هم مسخره بازی در میاوردم.
بعد از چند ثانیه سکوت بابام چایی اش رو تموم کرد و بلند شد. الکس و جاناتان هم به تبعیت از او به سمت اتاق کار رفتن.اما نگاه جاناتان تا آخرین لحظه روی من بود...
بعد از رفتن مرد ها،"الی" و مامانم شروع به حرف زدن کردن.
-"من نمیدونم باید چی کار کنم!خیلی کم غذا شده!کم حرف شده!من میترسم اتفاقی براش بیوفته!اوه خواهش میکنم کمکم کنین!"
-"نگران نباش عزیزم،گریه نکن.طبیعیه بعد یک مدت خوب میشه...تو هم سعی کن باهاش همراهی کنی..."
اما "الی" همچنان سرش رو میان دستاش گرفته بود و اشک میریخت...چقدر این زن احمق بود...توی همچین موقعیتی به جای اینکه به جاناتان امید و انگیزه بده،بیشتر داشت حالش رو خراب میکرد...
 از سر جام بلند شدم و بدون توجه به نگاه های پرسشگرانه و بد مامانم به سمت اتاقم دویدم...جاناتان بعد این همه اتفاق هنوز به من اهمیت میداد...هنوز تئاتر من براش مهم بود...تا قبلش اصلا اهمیتی به حرف هامون نمیداد، اما همینکه صحبت تئاتر شد سرش رو بالا آورد...
در اتاق رو پشت سرم بستم و سعی کردم ضربان قلبم رو که ناشی از خوشحالی بود رو آروم کنم...
جاناتان هنوز منو دوست داشت.
"الی" که کاری نمیتونست بکنه.خواهراش کوچیک بودن.مادرش افسرده بود.برادراش مدام بیرون بودن.
تنها روزنه امید جاناتان،من بودم.نباید ناامیدش میکردم.
به سرعت نامه ای برای بلیک نوشتم تا فردا به سالن تئاتر بریم و برای اولین بار شروع به خوندن دقیق نمایشنامه کردم.
باید ادامه میدادم...بخاطر جاناتان...
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
#12
قسمت یازدهم 
"جایگزین"
فراموش کرده بودم...فراموش کرده بودم چقدر صدای تشویق مردم پس از اجرا آرامش بخشه...فراموش کرده بودم قبلا هر شب یک فرد جدید بودم... صدای تق تق چوب پوسیده زیر پامون ، که با دیالوگ هامون هم نواز میشد رو فراموش کرده بودم ...پرده قرمز قدیمی ای که دنیای جدیدی به روی چشم ها باز میکرد رو فراموش کرده بودم...
ولی حالا، پس از دو ماه که انگیزه و امیدم رو کاملا به دست آورده بودم ،به یاد آوردم.به یاد آوردم که نمایش چقدر رنگین و زیبا بود.اگرچه تمام این رنگ و زیبایی رو جاناتان به نمایش بخشیده بود...جاناتان عاشق هنر بود...من هم میخواستم تمام تلاشم رو بکنم تا از همین راه بهش انگیزه بدم.دیگه نمیخواستم ناامید شم...
نمایشی که اجرا کردیم، طنز و نسبتا آسون بود و خیلی خوب پیش رفت.تنها قسمت سخت راضی کردن برایان بود...
درینا با دیدن من جیغ خفه ای کشید و پس از چند ثانیه با خوشحالی سمتم دوید.
-"آرورا!"
با خوشحالی دست هام رو گشودم که برایان مانع شد.درینا هم که دختر ترسویی بود دیگه جلوتر نیومد.
برایان با لحن سردی گفت:"چیزی لازم داری؟"
کمی خجالت کشیدم و گفتم:"میخوام دوباره بازی کنم."
-" بعد دو ماه؟!"
بعد از چند ثانیه به آرومی گفتم:"شرایط خوبی نداشتم..."
برایان روش رو برگردوند و گفت:"در هر صورت،دیگه بهت احتیاجی نیست.ما یک جایگزین پیدا-"
بلیک میان حرف برایان پرید و داد زد:"اون دختریکه حتی بلد نیس متن رو درست بخونه!داری اون رو با آرورا مقایسه میکنی؟!"
برایان:"مگه آرورا از همون اول خوب بازی میکرد؟3 سال گذشت که یاد گرفت...سیندی هم دیر یا زود یاد میگیره."
بلیک :"آره پیشرفتش رو توی این دو ماه دیدم!"
درینا در حالی که سرش رو به زیر انداخته بود گفت:"سیندی تمام تلاشش رو میکنه..."
امیدوارم بودم درینا این حرف رو از روی بدجنسی نزده باشه...درینا دوست من نبود؟اصلا این سیندی کی بود که جای من بازی میکرد؟
یعنی خیلی دختر خوبی بود؟زیبا بود؟مهربون بود؟آروم بود؟
اگه نبود پس چه لزومی داشت درینا از او دفاع کنه...
بلیک پوزخندی زد:"تلاشش به درد خودش میخوره."
برایان شونه ای بالا انداخت و رو به من گفت:"در هر صورت ،بهتره دنبال جای دیگه ای بگردی.همون طور که گفتم دیگه بهت احتیاجی نیست."
بلیک چند قدم به سمت برایان که در برابر او مثل یک غول به نظر میرسید،رفت و انگشتش رو تهدیدوار تکون داد و بدون توجه به تفاوت سنی و جسمی شون گفت:"برایان!منی که اون بالا اجرا میکنم میفهمم!حاضر نیستم با سیندی کار کنم!اگه قراره آرورا رو بیرون کنی،منم میرم!"
از این جدیت و قاطعیت بلیک به شدت تعجب کرده بودم،اما باعث شد ناخودآگاه لبخندی مهمون لب هایم شد...خوشحال بودم که بلیک هنوز ازم دفاع میکرد...اما چرا؟چرا باید بخاطر من از پولش میزد؟چرا اینقدر به اجرا کردن من مُصِّر بود؟شاید هم اصلا بخاطر من نبود،شاید فقط از سیندی بدش میومد...
چهره عصبانی برایان باعث شد لبخندم رو جمع و سوال هام رو فراموش کنم. 
برایان کمی گردنش رو بالا داد تا ترسناک تر به نظر بیاد و از میان دندون های قفل شده اش غرید:"اصلا هر دو تون برین به-"
به سرعت حرفش رو قطع کردم:"برایان خواهش میکنم!بلیک یک ماه با من تمرین کرد!حداقل بذار یک شب اجرا کنیم!بعد تصمیم با خودته."
حمایت بلیک بهم جسارت داده بود.با این حرفم برایان کمی آروم تر شد و بعد از چند ثانیه گفت:"فقط امشب رو بازی کن تا ببینم چی میشه..."
بعد از رفتن برایان،درینا به سمتم اومد و درباره اینکه چقدر دلش برام تنگ شده و ناراحت بوده گفت.میخواستم ازش درمورد سیندی بپرسم اما غرورم اجازه نداد.نمیخواستم کنجکاو و حساس به نظر بیام...همیشه فکر میکردم درینا دوست صمیمیمه، ولی الان پیشش معذب بودم.مجبور میشدم پشت سر هم به سوال هاش، ابراز نگرانی هاش و حرفاش لبخند بزنم.منتظر بودم هرچه زودتر صحبت هاش تموم بشه ولی درینا مدام حرف میزد.
تا اینکه بلیک اومد جلو و گفت:"من و آرورا باید بریم برای نمایش آماده شیم،اگه اجازه بدی..."
با خوشحالی سمت بلیک که نجاتم داده بود برگشتم که درینا گفت:"اوه آرورا خسته است!نمیبینی داریم با هم حرف میزنیم؟من با آرورا خیلی صمیمی تر از تو ام.دخترا بیشتر همدیگه رو میفهمن."
من با درینا صمیمی تر از بلیک بودم؟درینا بیشتر از بلیک منو میفهمید؟مگه درینا برای برگردوندن من چی کار کرده بود؟مگه جلوی
برایان ازم دفاع کرده بود؟کدوم یکی از کارهایی که بلیک برام کرده رو انجام داده بود؟
هیچی!و حالا سوال هاش درباره جاناتان داشت بیشتر از قبل عذابم میداد!
لبخند مصنوعی ای که تمام مدت روی لب هام نقش بسته بود محو شد و گفتم:"بعدا هم میتونیم حرف بزنیم."
درینا با تعجب بهم خیره شد ولی هیچی نگفت.سری تکون داد و بالاخره رفت.
ناگهان بلیک بهم پرید:"حتما باید به همه میگفتی من باهات تمرین میکردم؟!"
با تعجب گفتم:"مگه چه مشکلی داشت؟"
-"اه!خب نمیخواستم اونا بفهمن!بعد کلی پشت سرم حرف در میارن!"
چشمام رو در حدقه چرخوندم و گفتم:"مثلا چی میگن؟"
-"مثلا میگن من...اه!بیخیال!بجنب تا دیر نشده!"
و سپس با قدم های عصبی به سمت پشت پرده رفت.با کلافگی آهی کشیدم و پشت سرش رفتم.
فکر میکردم بلیک کمی بزرگ شده ولی اشتباه میکردم.او هنوز یک بچه بود.
ای کاش کمی بزرگسالانه تر بود!کمی عاقل تر!کمی مهربون تر!
ای کاش کمی شبیه جاناتان بود...
دلیل این حساسیت های اخیرم رو نمیدونستم...
شاید هم میدونستم اما نمیخواستم گسترش شون بدم...
اما هر چی میگذشت،برخلاف میل باطنیم،بیشتر در ذهنم ریشه میکردن...
!I live my hard life
[عکس: 2017_08_19_920773.png]
 
پاسخ
  


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محو کننده blacksnake 11 436 ۲۹-۰۲-۱۳۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: blacksnake
  «آخرین نور امید» Jade 2 228 ۱۲-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: Jade
  دایورجنت(ناهمتا) 末吉ケイ 2 166 ۰۷-۰۲-۱۳۹۷, ۱۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: 末吉ケイ
  Inaccessible love Maany.TA 0 98 ۲۶-۰۱-۱۳۹۷, ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Maany.TA
  داستان مرگ یک فرشته cloudstrife 1 197 ۱۵-۰۱-۱۳۹۷, ۱۰:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: cloudstrife



کاربران در حال مشاهده موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.